تبلیغات
صادق آنلاین
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

چهلمین روز ِ گذشته!

اولین باری که فروردین ۸۶ در ِ خانه‌شان، کپسول گاز برای یک اردوی ِ دانشجویی ِ مشهد، از او گرفتم؛ هیچ وقت فکر نمی‌کردم پدرزنم بشود! همان طوری که وقتی زمستان سال گذشته در بیمارستان بستری شد فکرش را نمی‌کردم این بیماری به مرگ ختم شود.

کسی که هیچ گاه سابقه بیماری نداشت و به ندرت به پزشک مراجعه می‌کرد، اهل ورزش و کوهنوردی بود، سه وعده نمازش را در مسجد می‌خواند، در تمام راهپیمایی‌ها و نمازهای جمعه حضور می‌یافت، دهه محرم را در آشپزخانه هیئت خدمت می‌کرد و جزو خادمین غبارروبی و شمارش پول شاهچراغ (ع) بود و امروز مراسم چهلمش برگزار شد!

وقتی مریض شده بود همه گمان می‌کردند یک بیماری معمولی ست که نهایتاً با دارو درمان می‌شود و زندگی به مسیر سابق بازمی‌گردد ولی تقدیر این نبود؛ ریشه‌های سرطانی که از چهار سال پیش، بدون هیچ علامت مشخصی، در حفره‌ی شکمی گسترش یافته بود، حالا مجرای صفراوی را مسدود کرده و باعث زردی شده بود.

عمل جراحی ناموفق بود و جراحان به خاطر گسترش سرطان، کاری از پیش نبردند و فرصت سه تا شش ماهه را هم برای عمرش تخمین زدند! بعد از عمل، با این که در بی خبری مطلق نسبت به بیماری‌اش گذشت، آن پدر سابق نشد؛ هر روز بدتر و بدتر تا دو روز آخر که فقط قلبش می‌تپید.

بعضی اتفاق‌ها فقط یک بار رخ می‌دهند، مثل همین که آدم پدرخانمش را از دست بدهد! روزهایی که از اسفند ۹۵ گذشت، روزهای پرفراز و نشیبی بود، اتفاقی ناگهانی که حالا مثل چشم برهم‌زدنی گذشته است!


پنجشنبه 23 شهریور 1396 | 23:53 | روز نوشت | ()


سی سالگی

راه زیادی آمدم! البته راهی نیامدم، این قانون دنیا است که مرا به آن جا آورده! زمان چیز بسیار عجیبی است!

حالا چند روز بعد از سی سالگی فرصت نشستن و نوشتن پیش آمده و هر چه فکر می‌کنم می‌بینم در سی سالگی حجم کارهای مانده بسیار زیاد است! شاید خیلی از ایده‌ها هیچ وقت فرصت اجرایی شدن نداشتند، برنامه‌هایی که به راحتی لغو می‌شوند!

با این که قاعدتاً باید احساس بزرگ بودن داشته باشم ولی کماکان تمام تلاشم را می‌کنم که کودک درونم را زنده، سالم و سرحال نگهدارم! با این که شیطنت‌هایش زیاد شده!

سی سالگی شاید بهانه‌ای بود که توی آینه خودم را نگاه کنم و به خودم نهیب بزنم که دارم پیر می‌شوم! پیر شدنی که همیشه ازش فراری بودم!

سلام سی سالگی!


دوشنبه 20 شهریور 1396 | 06:34 | روز نوشت | ()


قضاوت ناعادلانه، فاقد ارزش است!

فرقی نمی‌کند این گزاره، مخاطب خاص داشته باشد یا عام، حتی تفاوتی ندارد قضاوت اشتباه از طرف قاضی‌القضات باشد یا از طرف من و پسر من! یا فرقی نمی‌کند این قضاوت بر اساس اطلاعات ناکافی باشد یا بر اساس پیش‌فرض‌های موهومی!

در هر صورت این جمله یک گزاره منطقی و عقلانی است! وقتی قضاوتی ناعادلانه و تبعاً فاقد ارزش باشد، پس بی‌اعتبار است و نمی‌توان زمان و هزینه‌ای بابتش صرف کرد.

البته اگر این قضاوت اشتباه ناشی از اطلاعات غلط بوده باشد، شاید بتوان با دادن اطلاعات صحیح از منابع موثق و با دلایل روشن، قضاوت را به سمت عدالت پیش برد اما امان از هنگامی که این قضاوت ناشی از پیش‌فرض‌های موهومی یا پیش زمینه‌های ذهنی مغرضانه باشد! حتی دادن اطلاعات در این مورد باعث محکومیت‌های متوالی ناعادلانه خواهد شد!


یکشنبه 15 مرداد 1396 | 13:11 | روز نوشت | ()


هات‌داگ با نان اضافه!

بهانه‌ی نوشتن این خاطره، نظر دوست عزیزم در آخرین مطلب مربوط به شهید شاهچراغی بود؛ شاید در این ۹ سال و در این ۳۹ مطلب، بخش زیادی از خاطرات و چیزهایی که یادم بوده را از شهید شاهچراغی نوشتم.

اما خاطراتی هم هست که نه فقط جنبه‌ی ملکوتی ندارد، بلکه جنبه‌ی زمینی هم دارد و شاید نشان دهد شهید شدن به غیرعادی بودن، عجیب بودن و جدا بودن از جمع، نیست!

 در زمان شهادت، خانه‌ی شهید به خاطر نزدیکی به دانشگاه، شهرک گلستان بود؛ اما مسئولیت محمد، مسئول فرهنگی حوزه بود و باید در بعضی جلساتی که در ناحیه برگزار می‌شد، شرکت می‌کرد. به خاطر مسافت زیاد و وقتی که این رفت‌وآمد از او می‌گرفت، به بهانه‌های مختلف از آمدن، سر باز می‌زد.

اما محمد برای شرکت در یکی از جلسات نسبتاً مهم، شرطی عجیب گذاشت: خرید هات‌داگ با نان اضافه!!!

راستش تا آن موقع هنوز هات‌داگ نخورده بودم و مفهوم نان اضافه را دقیقاً متوجه نمی‌شدم! اول خیابان خیام یک مغازه‌ی فست فودی بود و هست که معمولاً به خاطر نزدیکی به ناحیه و حوزه، خرید بعضی ناهارها را از آن جا انجام می‌دادیم؛ قرارمان همان‌جا بود بعد از نماز.

هات‌داگ با نان اضافه را سفارش دادم و نشستیم تا آماده شود؛ در مورد جلسه و اتفاقات مختلف حرف زدیم تا سفارش را آوردند! حالا و بعد از آشنایی نسبی با هات‌داگ ، وقتی فکرش را می‌کنم اصلاً نمی‌فهمم چگونه هات‌داگ با نان اضافه را خورد؟! «آخه مگه داریم؟! مگه می شه؟!»

همین ماه گذشته بود که با بعضی دوستان، بعد از خوردن یک هات‌داگ بدون نان اضافه، از خوردن چند وعده‌ی غذایی محروم شدیم!


شنبه 2 اردیبهشت 1396 | 23:18 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
 
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..
 
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!
 
ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی..
 
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..


جمعه 1 اردیبهشت 1396 | 17:14 | شعر نوشت | ()


رفیق روزهای خوب، رفیق خوب روزها

روزی که به دنیا آمد پدرم برایم یک منچ خرید! هنوز صحنه‌اش در خاطرم هست که منچ را از توی خورجین موتور درآورد و به هم داد و گفت این را نی‌نی آورده!

از همان اولش پیشانی‌اش پر از مو بود، مادرم که نگرانی‌ام را می‌دید، می‌گفت این‌ها می‌ریزد!

کم‌کم راه افتاد و زبان درآورد و هم‌بازی شدیم! چقدر همدیگر را کتک می‌زدیم! چقدر داد مامان را درمی‌آوردیم! چقدر اذیتش می‌کردم و بهش زور می‌گفتم! بازی بازی بزرگ شدیم و تأهل‌ها شروع جدا شدن‌ها بود!

حالا که فاصله‌ی جغرافیایی‌مان زیاد شده، باید چیزی می‌نوشتم، باید نبودنش را جایی داد می‌زدم!

با درخواست حلالیت و آرزوی موفقیت...


شنبه 19 فروردین 1396 | 16:46 | روز نوشت | ()


کسی کاری نمی‌کند!

احساس می‌کنم کسی برای مردم کاری نمی‌کند، وقتی می‌بینم زنی دارد خرده‌نان‌های کف نانوایی‌ها را جمع می‌کند، وقتی می‌بینم مردی توی کیسه‌های زباله دنبال بطری و پلاستیک می‌گردد، وقتی پسران و دخترانی که به خاطر عدم ازدواج به موقع، به ورطه‌ی نابودی کشیده می‌شوند، وقتی توی خیابان راه می‌روم، وقتی توی اتوبوس می‌نشینم و ...


جمعه 8 بهمن 1395 | 08:52 | روز نوشت | ()


دروغ، بلای جان مذهبی‌نماها!

اساساً با تقسیم ملت به مذهبی و سایر، موافق نیستم ولی عده‌ای هم هستند که دوست دارند مذهبی خوانده شوند، مذهبی بودن اتفاقاً خیلی خوب هم هست ولی ملت مسلمان ما، قاعدتاً مذهبی هستند!


بگذریم؛ برسیم به عده‌ای که با ریش داشتن و نماز ترجیحاً اول وقت خواندن و عضویت در بسیج و اعتقاد به ولایت‌فقیه، مذهبی هستند! همان‌هایی که اصرار دارند بگویند ما مذهبی هستیم و ما دغدغه داریم؛ همان‌هایی که نمایش‌های مذهبی‌شان را جار می‌زنند! همان‌ها بیشتر دچار معضلات اخلاقی مثل دروغ و بدقولی و بدعهدی و امانت نداری و... هستند!


اما دروغ! صفتی که به یک روند معمولی در این قشر (شاید هم خود ما) تبدیل شده و مثل خوردن ماست، دروغ می‌گوییم! حرف‌هایی می‌زنیم که دروغ بودنش یا اظهر من الشمس است یا با اندکی کاوش و کنجکاوی مشخص می‌شود.


این‌ها را نوشتم تا خودم بیشتر دقت کنم که نه دروغ بگویم و نه حتی جملاتی که شائبه دروغ دارد یا از آن کلاه‌های شرعی دروغ مصلحتی!


بهانه‌ی نوشته هم دروغ‌هایی است که اخیراً از جانب چند نفر به من گفته شد و به روی خودم نیاوردم!!


پس نوشت: چقدر نوشتن خوب است...


چهارشنبه 26 آبان 1395 | 09:13 | روز نوشت | ()


روزنامه پاکستان

سفرنامه خوانی را دوست دارم به خاطر همین وقتی کتاب «روزنامه پاکستان»، که سفرنامه‌ی دو هفته‌ای جوانی به پاکستان است، بهم معرفی شد، شروع به خواندنش کردم. سفری که سال ۸۹ انجام شده و نویسنده در سال ۹۳ نوشته ها را آماده چاپ کرده و در نهایت کتاب، سال گذشته چاپ شده است.

اما جدای از سرگذشت دوهفته‌ای این نویسنده در پاکستان، نکته‌ی جالب برایم، حضور احمدی نزاد در این کتاب بود! در جایی از کتاب نویسنده رفتن به خانه پیرمرد پاکستانی را روایت می‌کند که عکس احمدی نژاد را به دیوار خانه آویخته است! و در جای دیگر با همسفرش در مورد احمدی نژاد همکلام می‌شود:


آمریکا برای پاکستان مثل قلدری است که در تمام این سال‌ها و با مرگ هر عزیز، کینه‌اش را زنده نگه داشته‌اند. خودشان زورشان به او نمی‌رسد، اما هر وقت آدم دیگری پیدا می‌شود و به خاطر امریکا فحش و بد و بیراه می‌دهد، دلشان خنک می‌شود. به خاطر همین است که از موضع‌گیری‌ها و هنجارشکنی‌های احمدی نژاد هم لذت می برند. سید حسین کلی خوشش آمده بود از این جمله احمدی نژاد: «آن قدر قطعنامه بدهند تا قطعنامه‌دانشان پاره شود» من به او می‌گویم:«شما از حرف‌های تند و تیز احمدی نژاد خیلی خوشحال می‌شوید، اما باید حواستان باشد که همه چیز هم مبارزه لفظی نیست. مثلا ایران الان در خیلی از زمینه‌ها تحریم شده است. آیا درست‌تر این نیست شیوه‌ای را پیش بگیریم که این تحریم‌ها کمتر شود؟!» با خیال راحت می‌گوید:« بگذارید تحریم کنند، اگر امریکا نفوذ کند دیگر نمی شود جلویش را گرفت تو مثل ما در وضعیتی که امریکا همه کاره‌ات باشد، نبوده‌ای. هر روز گوشه‌ای از کشورت بمب گذاری نشده است. به خاطر همین هست که حرف‌های مرا نمی‌فهمی. من حاضرم توی بیایان زندگی کنم ولی آزاد!»

می گوید به خاطر همین جسارت‌های کلامی احمدی نژاد، در انتخابات ۸۸ ایران، اغلب پاکستانی‌ها طرفدار احمدی نژاد بوده اند. این علاقه‌ی جهانی به احمدی نژاد واقعیت دارد. شاید واقعیت تلخی باشد، اما به هر حال وجود دارد. شهرت بین المللی احمدی نزاد را قبلا در اندوزی و مالزی دیده بودم و حتی در سفر حج. باید بررسی کرد این سال‌ها امریکا و اسرائیل و حتی مجامع بین‌المللی چه بر سر کشورهای جهان سوم آورده اند که آن‌ها این طور عاشق کسی می‌شوند که زیر میز قدرت‌های جهانی می‌زند.

بعد از تحریر: یک ماه بعد از انتخابات ۹۲ سفری به اندونزی داشتم. یک راننده تاکسی با دلواپسی از من می پرسید:«آیا رییس جمهور جدیدتان هم به اندازه احمدی نژاد، استکبار ستیز هست؟» لبخند زدم و گفتم: «خیالت راحت».


سه شنبه 9 شهریور 1395 | 16:33 | کتاب نوشت | ()


وام شیرین نیکو!

با این‌که وام گرفتن از جهاتی شیرین است اما یک خورده اضطراب‌آور هم است! از طرفی محاسبه‌ی سود و کارمزد بانک‌ها که آخرش نمی‌فهمی به ازای وامی که می‌دهند چند برابرش را پس می‌گیرند و از طرف دیگر جور کردن ضامن و رو انداختن به این‌وآن برای گرفتن یک وام کوفتی!

بعضی وقت‌ها هم برای گذر از بعضی امور زندگی مجبور می‌شوی خودت را بیندازی توی سیکل معیوب وام گرفتن از بانک‌ها و چند هفته یا چند ماه درگیر تکمیل پرونده و رساندن موجودی به حد لازم باشی و تحمل خرده فرمایشات مسئول اعتبارات!

بعدش باید صبر کنی تا وام به حسابت بیاید و فلان درصدش به عنوان بیمه کسر شود و فلان مقدارش در حساب بلوکه!

رنج وام گرفتن گاهی اوقات شیرینی خرج کردن پول وام را تلخ می‌کند و اقساطی که هر ماه مثل خوره به جانت می‌افتد! در هر سررسید هم دوباره حساب‌وکتاب می‌کنی و به همه می‌گویی که به ازای وامی که گرفتی چقدر قسط باید بدهی و این سیستم بانکی چقدر نزول‌خور و نامرد است!

همین دغدغه‌ها باعث شد دور هم جمع بشویم و صندوقی قرض‌الحسنه راه بیندازیم، صندوقی که بدون ضامن و کارمزد و سود و ... بدون تشکیل پرونده و میانگین حساب و ... یک وام بدون دردسر به اعضا بدهد! صندوق قرض‌الحسنه وام نیکو.

البته طبق فتاوای مراجع، عضویت در صندوق‌های قرض‌الحسنه به نیت وام گرفتن، مشکل‌دار است اما وام نیکو تنها برای وام گرفتن نیست! با عضویت در صندوق، علاوه بر این‌که پس‌اندازی برای خود ذخیره می‌کنید، گره از کار دوستان و سایر اعضا می‌گشایید و کمک می‌کنید این صندوق دوستانه رونق بگیرد. به علاوه با پیوستن به صندوق، به آیه شریفه مَنْ ذَا الَّذِی یقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیضَاعِفَهُ لَهُ وَلَهُ أَجْرٌ کرِیمٌ عمل کرده و از اجر معنوی عظیم و کریم بهره‌مند می‌شوید!

وام نیکو وارد سومین سال فعالیتش شده و اکنون برای افرادی که خواستار عضویت هستند، شرایط ویژه‌ای فراهم آورده است. برای کسب اطلاعات بیشتر در خصوص عضویت در وام نیکو و استفاده از این شرایط ویژه به تارنمای وام نیکو مراجعه نمایید.
 


یکشنبه 7 شهریور 1395 | 09:11 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 91 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات