تبلیغات
صادق آنلاین
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

در ستایش محمدهادی ایمانیه

تنها گفتگوی دونفره‌ی من و دکتر ایمانیه برمی‌گردد به سال گذشته که دخترم را برای ویزیت به مطبش در درمانگاه امام رضا (ع) برده بودم؛ آن هم فقط در حد چند کلمه!!
تعداد دفعاتی که او را از نزدیک دیدم یا در جلسه‌ای با حضور او شرکت کردم احتمالاً از انگشتان دو دست تجاوز نکند!
اما اثرات مدیریتش را به وضوح بر خودم، جامعه و افراد دیده‌ام. گاهی با راننده‌اش هم‌کلام شدم، گاهی با فعالین دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی، گاهی با مدیران ستادی، گاهی با کارمندان، گاهی با اعضای هیئت علمی و ... هر کدام از زاویه دید خودشان به او و مدیریتش نگاه می‌کردند.

چند روز پیش در کانالی تلگرامی خبر انتشار کتاب مدیر جهادی را دیدم، خیلی دوست داشتم کتاب را بخوانم و ببینم محتوایش چیست تا امروز ظهر که کتاب به دستم رسید و تا شب تمامش کردم. کتاب روایت «فضه نصیری» دانشجوی دانشگاهی غیرانتفاعی در شیراز است که از منطقه‌ای محروم در  لار به شیراز آمده و در جریان پیگیری‌های درمانی برای آشنایان و اهالی منطقه‌شان با دکتر ایمانیه آشنا می‌شود؛ از این نظر نگاهی نو به دکتر ایمانیه بود اما به نظرم، کتاب با آن تیتر پرطمطراقش نیاز به تحقیقات میدانی بیشتر و روایت‌های متفاوت‌تری داشت.



کتاب بهانه‌ای شد تا من هم چند سطری از چیزی که خودم در این چند ساله فهمیدم بنویسیم و در ادامه به برخی ویژگی‌های وی بپردازم:

با برنامه و دقیق
او می‌دانست می‌خواهد چه کار کند، از روز اولی که مسئولیت را قبول کرد می‌دانست کجا ایستاده و به چه سمتی می‌خواهد حرکت کند، تکلیفش با خودش معلوم بود و برای حرکت در این مسیر با برنامه و دقیق پیش می‌رفت؛ این دقت و برنامه به دفترش هم تسری پیدا کرده بود و نامه‌ای به دفتر ریاست وارد نمی‌شد که نخواند و دستوری ندهد و از دفتر پیگیری نشود!
او مرد تصمیمات قاطع هم بود! نمونه‌های فراوانی از پیشرو بودن دانشگاه علوم پزشکی شیراز در اجرای برنامه‌های ابتکاری موجود است.
این ویژگی به وضوح در سخنرانی او در مراسم تکریمش، مشهود بود.

خستگی‌ناپذیر
ایمانیه خستگی‌ناپذیر بود، این را از تعداد سفرها، جلسات، فعالیت‌ها و ... می‌شد فهمید؛ در جلسه‌ای می‌گفت روزهای یک‌شنبه و سه‌شنبه که مطب دارم ظهر به خانه می‌روم و فقط پنج دقیقه پایم را روی مبل دراز می‌کنم و چشمانم را می‌بندم!! او حتی در عروسی فعالین دانشجویی هم شرکت می‌کرد!! مسئول دفتر ریاست دانشگاه می‎گفت مسئولان وزارتخانه به آمار ملاقات‌های دانشجویی دکتر ایمانیه شک کرده بودند و به صورت تصادفی به بعضی دانشجویان تماس گرفته بودند!! او رکوردار ملاقات‌های دانشجویی در دانشگاه‌های علوم پزشکی کشور بود!!

تلاش شبانه‌روزی
از نماز صبحی که به جماعت در شاهچراغ می‌خواند تا شب و یا نصف شب مشغول کار و تلاش بود، برای رفع مشکلات دانشجو، مردم و ... سر از پا نمی‌شناخت؛ مسئول وقت روابط عمومی می‌گفت نامه‌های نخوانده را شب به خانه می‌برد و صبح پاراف شده برمی‌گرداند. وقتی دانشجویان در صندلی داغی از زمان کار و استراحتش پرسیدند عدد ۱۶ تا ۱۸ ساعت در روز را گفت و به سخن امام علی اشاره کرد با محتوای این که فرصت برای خواب در قبرها بسیار است!!

احاطه‌ی همه‌جانبه
بر حیطه‌های مسئولیتش احاطه‌ی کامل داشت، از آموزش، غذا و دارو، پشتیبانی، درمان گرفته تا فرهنگی دانشجویی، اجتماعی و  امور بین‌الملل؛ در تمام موارد صاحب‌نظر بود و برای مشکلاتشان راهکار ارائه می‌داد، در تعامل با دانشجو، کارمند و استاد پیش قدم بود. یادم هست یکی از سخنرانی‌هایش در جمع مسئولین حوزه علوم اسلامی دانشگاهیان کشور به عنوان یادداشتی در حوزه اخلاق پزشکی منتشر شد.
معمولاً رتبه‌های برتر شیرازی و استان فارسی کنکور را قبل از انتخاب رشته به دفترش دعوت می‌کرد و از آن ها می‌خواست تحصیلاتشان را در شیراز بگذرانند، نمونه‌اش رتبه سه کنکور ۹۳ و رتبه ۴ و ۵ کنکور ۹۴ که مشغول تحصیل در دانشگاهند.

معنویت
با تمام مسئولیت‌ها (لازم به توضیح است که رئیس دانشگاه علوم پزشکی، علاوه بر مباحث آموزشی که در تمام دانشگاه‌های وزارت علوم هم هست، مسئول بهداشت و درمان هم هست یعنی مسئولیت بیمارستان‌ها و مراکز بهداشتی نیز در حیطه مسئولیت اوست، به علاوه‌ی این‌ها، گستره‌ی این مسئولیت، استانی است و دکتر ایماینه، قائم‌مقام وزیر در استان هم بود.) نمازهای صبح شاهچراغش به صورت مداوم برقرار بود (است) و البته دست ِ خیر در امور معنوی و دینی به تأسی از پدر و هم‌نشینی با نهج‌البلاغه و...


البته واضح و مبرهن است که دکتر ایمانیه هم انسان است و اشتباهاتی هم داشته اما کارنامه‌ی دوازده ساله‌ی او در سلامت فارس که جزئیات فراوانی دارد، قابل دفاع است؛ او هم‌اینک نماینده تام‌الاختیار وزیر در  امور طب ایرانی و مشاور وزیر در امور دانشگاه‌هاست.



یکشنبه 14 مرداد 1397 | 00:27 | روز نوشت | ()


سوم تیر، چهل سال بعد از انقلاب!

مگر ما از انقلاب و ارزش‌هایش چه می‌دانستیم؟! چه می‌فهمیدیم عدالت چیست و استقلال کدام است؟ مبارزه با استکبار چه شکلی است؟ ساده زیستی کدام است؟ کار و تلاش شبانه‌روزی چیست؟ چه می فهمیدیدم این انقلاب چگونه و کجا باید برسد به ظهور امام زمان؟ فقط یک مشت حرف و شعار شنیده بودیم و توهماتی ذهنی داشتیم!!

تا همان موقع چپ و راست توی گوشمان خوانده بودند که آقا تنهاست و رئیس جمهورین هاشمی و خاتمی آنی نبودند که باید باشند و آن‌طور که باید همراه رهبری نبوده و منویات ایشان را اجرا نکردند.

قضایای مجلس ششم و دولت دوم خاتمی که برایم خیلی واضح‌تر است، انشقاق در رأس و فروپاشی از درون!!

حالا وسط این همه سرگردانی و تشویش، انتخابات ریاست جمهوری برای انتخاب ششمین رئیس‌جمهور می‌خواهد برگزار شود و خب تنها چیزی که از احمدی‌نژاد به ما می‌رسد کار و تلاش و مردم‌داری در شهرداری تهران است، مخصوصاً بعد از دورانی که اختلاس و تفرعن شهرداری را فراگرفته بوده؛ اما او ظاهراً کاندیدای اصلی نیست و کسی همچون قالیباف و بهتر از او لاریجانی، رییس‌جمهور شایسته‌ی جمهوری اسلامی است!

اما نتایج دور اول همه‌چیز را عوض کرد؛ حالا کسی برنده شده بود که بعضی ناخواسته مجبور بودند پشت او مخفی شوند، کسی که تا به حال از سفره‌ی انقلاب سهمی نداشت و بعید می‌آمد بخواهد سهمی داشته باشد.

بعد از این که محمود احمدی‌نژاد در سوم تیر رئیس‌جمهور شد ما تازه داشتیم می‌فهمیدیم اصلاً انقلاب چی بود، مردم کجای کارند، آن استقلال آزادی که می‌گفتند یعنی چی، نه شرقی و نه غربی تازه داشت برایمان معنا می‌شد...

تا همان سال‌های اول خیال می‌کردیم که عده‌ای موج‌سوار طرف مردمند ولی سال‌های بعد معلوم شد نه!! ما آن‌ها را هم درست نشناخته بودیم! ما خیال می‌کردیم فقط بعضی با همند ولی صحنه که آشکار شد، دیدیم که همه با همند!!

حالا در چهلمین سال وقوع انقلاب اسلامی همه چیز عوض شده، حاکمان یا مردم را نمی‌بینند یا نمی‌خواهند ببیند و کلاً بی‌خیال ارزش‌های انقلاب شده‌اند!! تریبون‌های یک طرفه، وعده‌های دروغین، بی‌برنامگی، منفعت‌طلبی و حذف قطب مردم، کشور را در وضعیت وخیمی قرار داده، وضعیتی که هنوز هم آن را نمی‌پذیرند و مثل محمدرضای پهلوی فقط شعارهای زیبا می‌دهند: «من از همه شما هم‌وطنان عزیزم می‌خواهم تا به ایران فکر کنید. همه به ایران فکر کنیم. در این لحظات تاریخی بگذارید همه با هم به ایران فکر کنیم. بدانید که در راه انقلاب ملت ایران علیه استعمار، ظلم و فساد من در کنار شما هستم؛ و برای حفظ تمامیت ارضی وحدت ملی، و حفظ شعائر اسلامی و برقراری آزادی‌های اساسی و پیروزی و تحقق خواست‌ها و آرمان‌های ملت ایران همراه شما خواهم بود.»


یکشنبه 3 تیر 1397 | 19:04 | سیاست | ()


اعتصاب غذا

در بحبوحه‌ی برگزاری دادگاه حمید بقایی، او در یکی از مصاحبه‌هایش گفت این حکم ناعادلانه است و من به محض ورود به زندان اعتصاب غذا را آغاز خواهم کرد.

همان موقع خیلی نگران شدم چون می‌دانستم که بهاری‌ها اهل قمپز و بلوف نیستند و کاری را که بگویند انجام می‌دهند!

حالا حدود ۴۶ روز از اعتصاب غذای او گذشته و حدود ۱۰ روزی را در بیمارستان می‌گذراند، قبلاً از دوستی با محکومیت سیاسی، شنیده بودم اعتصاب غذا یک سنت دیرینه در زندان است و زندانیان برای خواسته‌های خودشان که به صورت رسمی ثبت می‌کنند وارد اعتصاب غذای خشک یا تر می‌شوند؛ یا اعتصاب جواب می‌دهد و به خواسته‌شان می‌رسند و یا  اعتصاب را می‌شکنند و عقب‌نشینی می‌کنند.

حمید بقایی اما به‌رغم لاغری شدید، کمبود کلسیم و در نتیجه خم شدن استخوان‌ها و البته تمام مشکلات دیگر، هنوز اعتصاب غذا را ادامه می‌دهد و تنها یک خواسته دارد: برگزاری دادگاه علنی!

من تا به حال حمید بقایی را ندیده‌ام ولی روزی نیست که بگذرد و حال و هوای او را به یاد نیاورم...

*می‌دانم که عده‌ای پیش خودشان یا پای کامنت‌ها می‌گویند این‌ها ارزشش را ندارند و با بقیه فرقی نمی‌کنند؛ با این که مباحث زیادی هست ولی ذکر همین نکته بس که این‌ها وقتی هشت سال در قدرت بودند دویدند و کار کردند و چیزی برای خودشان برنداشتند و حالا این جواب زحماتشان است! که اگر دولت ِ هشت ساله‌ی احمدی‌نژاد نبود نه من، نه نسل من و نه بخشی از مردم، هیچ‌وقت معنای دستاوردهای انقلاب را حس نمی‌کردند!


یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 | 19:40 | سیاست | ()


من و آدم‌های بی‌منطق!

زندگی به من آموخته با آدمی که منطق ندارد، وارد بحث نشوم! همین‌طور مثل بز اخفش سر بجنبانم و هیچ نگویم! سؤالات آدم بی‌منطق را دو پهلو و فضایی جواب دهم!

فقط اگر در جمعی آدم بی‌منطق خودش اصرار به ضایع شدن داشته باشد و بخواهد جمع را با بی‌منطقی ِ خودش همراه کند، آنگاه است که باید با ضربات کاری و اساسی سرجایش نشاند!


شنبه 11 فروردین 1397 | 14:40 | روز نوشت | ()


خاطره‌ای از دکتر خدادوست

خردادماه چهار سال پیش بود که پیگیری‌ها برای مصاحبه با دکتر خدادوست به نتیجه رسیده بود و طی تماسی از ما خواستند که به بیمارستان خدادوست برویم، راستش این بود که این مصاحبه کمی ناگهانی بود و آن‌طور که باید آماده نبودم.

قبلش ازمان خواستند سؤالات سیاسی نپرسیم و البته قرار هم نبود سؤالات سیاسی بپرسیم، شخصاً دوست داشتم سرنخ‌هایی به دانشجویان بدهم که چگونه می‌شود خدادوست شد، خدادوست چکار کرده که به این جا رسیده، البته وقتمان هم خیلی محدود بود و دکتر می خواست چند مریض را هم ویزیت کند.

غیر از ما، دو نفر دیگر هم در اتاق بودند و فضا کمی سنگین بود، نتیجه ی این مصاحبه، متن و دو قطعه فیلم بود.

دکتر در جایی از من پرسید، وقت با ارزش تر است یا طلا؟ در آن لحظه انتظار سوال پرسیدن نداشتم، از آن لحظاتی بود که چندین ساعت طول می کشد!

همان موقع هم حال خوبی نداشت و علاوه بر لرزش دست در تکلم و به کارگیری کلمات مشکلاتی داشت.

امروز و با شنیدن درگذشت او، یاد خاطره‌ی مصاحبه و اتفاقات آن روز افتادم!


شنبه 19 اسفند 1396 | 13:15 | روز نوشت | ()


ناله‌های دلخراش در دروازه کازرون

از بین گاری‌های میوه‌فروشی که از ساعت ۹ به بعد وسط بازارچه‌ی دروازه کازرون پیدایشان می‌شوند می‌گذشتم که صدای هق هق و ناله‌ی خیلی بدی شنیدم.

زنی چادری را دیدم که دو سه تا بچه هم دور و برش بودند، پشت زن به من بود و من فقط صدای ناله می‌شنیدم؛ ناله‌ای که معلوم نبود متعلق به زن است یا از پسربچه‌اش.

کمی جلو رفتم، صورت خونین پسر بچه‌ای ده ساله و ناله‌های جگرخراشش! مادر او را در آغوش می فشرد و دستمال‌کاغذی روی صورتش می‌کشید، چند نفری دورشان جمع شده بودند، آن‌ها افغانی بودند! صحنه‌ی رقّت باری بود؛ خیلی وقت بود این چنین منقلب نشده بودم... آخرین بار بیمارستان نمازی بود! وقتی محمدطاها یک ساله بود. آن جا کاری داشتم؛ جلوی رادیولوژی بودم که پسری هم‌سن پسرم و با حال نزار روی تخت برای عکس‌برداری آوردند؛ چند دقیقه‌ای جلوی در بود، پسرک خواب یا کم‌هوش بود و چند لوله بهش متصل بود، چشمانش بسته و لب‌هایش ترک خورده، به تخت بسته شده بود، هی با همان چشمان بسته می‌خواست بلند شود و نمی‌توانست و دوباره می‌افتاد! هنوز صحنه‌ها جلوی چشمانم هست، آن جا شلوغ بود، چند نفری منقلب شده بودند، من اما بیشتر! نتوانستم جلوی خودم را بگیرم...

حالا همان حالت تکرار شده بود، ظاهراً پسر افغانی همان جا با صورت زمین خورده بود، پلکش شکافته بوده، دهان و لب‌هایش پر از خون بود و تمام دستمال‌کاغذی‌ها خون‌آلود! صدای ناله‌اش خیلی دلخراش بود؛ یکی می‌گفت ببریدش همین جا درمانگاه و یکی اشاره می‌کرد بنشانندش روی زمین کنار مغازه؛ احساسم این بود مادر غریبگی می‌کند و شاید از ترس یا به خاطر هزینه‌ها نمی‌خواهد برود درمانگاه...

راستش یاد پسرم و دخترم افتادم، دوست داشتم زودتر ببینمشان و به آغوششان بکشم، از هر چه بداخلاقی بهشان کرده بودم شرمنده شدم، انگار توی دلم آتش روشن شده بود؛ چند دقیقه نمی‌دانستم چکار می‌کنم، حاضر بودم هر اتفاقی برایم بیفتد ولی گزندی به فرزندانم نرسد، چه قدر که فرزند عزیز است... تا کسی پسر یا دختری نداشته باشد نمی‌تواند حس کند چقدر این احساس دوست داشتن متفاوت است، درست است که گاهی آدم را عصبی  و عصبانی می‌کنند، آتش می‌بارانند، خرابکاری می‌کنند ولی این عشق کم شدنی نیست...

چند مغازه‌دار به معاینه‌ی پسرک مشغول بودند و من ذهنم در حال پرواز بود، غربت این مادر و چند کودک را می‌دیدم و یاد اسیران شام افتادم... دستمال‌های خونی پسرک را می‌دیدم و یاد کربلا و فجایعش می‌رفتم... در همین چند دقیقه.

همین‌طور داشتم راه می‌رفتم، برگشتم و دیدم اثری ازشان نیست، مغازه‌دارها می‌گفتند دندانش نشکسته بود، فقط دهانش را زخم کرده بود...

نمی‌دانم شاید این اتفاق تلنگری برای من بود، این‌که قدر وضعیت فعلی را بدانم، فرزندانم را بیشتر دوست بدارم و بیشتر بهشان محبت کنم...


سه شنبه 15 اسفند 1396 | 18:39 | | ()


همچنان احمدی‌نژاد!

دیشب خواب می‌دیدم مرا به جرم حمایت از احمدی‌نژاد دستگیر کرده‌اند، راستش این‌قدر طرفداران او را در سطح کشور یهو گرفته‌اند که همچو منی که هیچ ارتباط تشکیلاتی با این تفکر ندارم هم باید خواب دستگیری‌ام را ببینم!!

ماجرای طرفداری من از احمدی‌نژاد و گفتمان بهار به گواه مطالب وبلاگ، مربوط به خیلی سال پیش است و مخصوصاً در دو سال آخری که فشارها بر او و دولتش از همه طرف زیاد شده بود، کماکان ادامه داشت.

حالا دوستانی توقع برائت من از رئیس‌جمهور سابق را دارند اما زمان به من ثابت کرد که دفاع و حمایتم نه تنها اشتباه نبوده و هیچ‌گاه از مطالب خودم پیشمان نیستم بلکه هنوز هم اعتقاد دارم نزدیک‌ترین تفکر به ارزش‌های انقلاب همان تفکر احمدی‌نژاد است!

وضعیت کشور کاملاً مشخص است، وضعیت اجرای شعارهای انقلاب ۵۷ بعد از چهل سال در سطح کلان و خرد کاملاً ملموس است و از نگاه راست و چپ تنها مقصر این اتفاق احمدی‌نژاد است و بهتر است او خفه شود!

حتماً زمان خیلی چیزها را روشن‌تر می‌کند، همان‌طوری که بعضی اتفاقات دهه‌های گذشته تازه دارد نمایان می‌شود و فقط این روسیاهی است که به زغال  می‌ماند!

ضمناً طبق اصل ۲۳ قانون اساسی، تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌کس را نمی‌توان به صرف داشتن عقیده‌ای مورد تعرض و موُاخذه قرار دارد!


سه شنبه 15 اسفند 1396 | 16:36 | سیاست | ()


در ستایش فداکاری

در چند روز گذشته برای بار دوم فیلم‌های «بوسیدن روی ماه» و «خانه‌ای کنار ابرها» را دیدم؛ هر دو فیلم در مورد فداکاری مادر شهید است. فداکاری که گویا در زندگی ما بسیار کمرنگ شده.

 در فیلم بوسیدن روی ماه دو مادر شهید مفقودالاثر با هم دوستی ِ بلند مدتی دارند و همسایه‌اند و وقتی یکی می‌فهمد، دیگری به خاطر بیماری امیدی به زنده ماندنش نیست، از مسئولان بنیاد شهید خواهش می‌کند پیکر پسرش را که در تفحص پیدا شده، پسر دیگری جا بزنند تا چشم انتظار از دنیا نرود!

در فیلم خانه‌ای کنار ابرها هم دو شیاد که با مراجعه به خانه‌ی خانواده‌ی رزمندگان از آن‌ها پول برای فرزندانشان در جبهه طلب می‌کنند، در خانه‌ای چون مادر رزمنده می‌گوید پول ندارم و بروم از مغازه‌ی همسرم بگیرم، مجبور می‌شوند چند ساعتی بمانند و همین موقع افرادی از سپاه خبر شهادت آن رزمنده را به این دو می گویند و از آن‌ها می‌خواهند این خبر را به مادرش هم بدهد، مادر به خانه بر می‌گردد و خبر را می‌داند ولی به خاطر این که روحیه‌ی این دو نفر که ادعا کرده بودند راهی جبهه هستند خراب نشود، چیزی به آن دو نمی‌گوید حتی برایشان غذا درست می‌کند و بدرقه گرمی از آن‌ها به عمل می‌آورد.

هر دو فیلم جزئیات فراوانی دارد و سعی می‌کند ارزش‌های انسانی را به مخاطب منتقل کند، در هر دو فیلم مادر شهید یک زن فوق العاده قوی و اصطلاحاً «تودار» نمایش داده شده که علیرغم تمام فشارها، مانند کوه استوار مانده است. مادرانی که با تمام رنج‌ها و مصیبت‌ها باز هم حاضر به از خودگذشتگی و فداکاری برای دیگران هستند!


یکشنبه 13 اسفند 1396 | 22:29 | روز نوشت | ()


چهار سالگی وام نیکو!

شاید وقتی در خرداد ۹۳ اولین فراخوان عضویت در وام نیکو را می‌نوشتم فکرش را نمی‌کردم بعد از سه سال و با همراهی اعضای همدل و همراه توانسته باشیم ۱۲۶ میلیون تومان وام پرداخت کرده باشیم و در آستانه‌ی ورود به چهارمین سال تأسیس ِ وام نیکو به وام‌های ۳ تا ۹ میلیونی رسیده باشیم!

حالا این اتفاق افتاده و حتماً تمام اعضای وام نیکو حال خوبی دارند؛ وام نیکو صندوقی جمعی است و اگر در این نقطه ایستاده، بدون شک از همت اعضای آن است، اعضایی که هم خودشان با پایبندی به قوانین؛ باعث ادامه‌ی کار وام نیکو می‌شوند و هم با دعوت از دوستان و آشنایان، در رونق این کار خداپسندانه می‌کوشند.

امروز و با پایان پرداخت سری سوم وام‌های نیکو، بهانه‌ای فراهم شد تا مثل هر سال، از تمام کسانی که می‌خواهند به عضویت وام نیکو درآیند، دعوت کنم با مراجعه به تارنمای وام نیکو در جریان نحوه‌ی عضویت قرار گیرند و به ما پیوندند!


جمعه 11 اسفند 1396 | 08:41 | وام نیکو | ()


تراوشات ِ ذهنی ِ کارگاه ِ نویسندگی!

روز پنج‌شنبه در یک کارگاه ِ نویسندگی شرکت کردم، یکی از تمرین‌های کارگاه این بود که کاغذ و خودکار برداریم و هرچه به ذهنمان می‌رسد بدون توقف بنویسیم؛ متن زیر همین تمرین است. (فقط اسامی تغیر کرده و متن کمی رفو شده.)


استاد می‌گوید هر چیزی که به ذهنم می‌رسد بنویسم؛ می‌نویسم تا سفیدی از بین برود، استاد می‌گوید این روش را از نقاشی وام گرفته و برای نویسندگی به کار می‌برد، استاد مدام می‌گوید بنویسید و من از ترس اینکه اسمم را ببرد مشغول نوشتن هستم، می‌نویسم و می‌نویسم!

استاد می‌گوید «مارک کفشتان را بنویسید، هر چیزی را که دوست دارید بنویسید، حتی افکار بی‌خود و چیز.» چیز! عجب واژه‌ای که اگر نبود چه باید می‌گفتیم؟

می‌گویند خانم حسینی در سری قبلی همین تمرین، دلش برای شوهرش تنگ شده! استاد می‌گوید «فحش هم می‌شود نوشت» ولی مگر می‌شود فحش‌های پسرانه را اینجا نوشت؟!

قلم‌هامان نباید برداشته شود، حالا سکوت سهمگینی فضا را فرا گرفته و همه مشغول نوشتن هستند. به جمله بندی توجه نکنیم؟! من باید توجه کنم!

استاد می‌گوید «هر چه میاد بنویسید!» هر چه میاد؟! آخر آمدن جایی و مکانی دارد و باید طی مقدماتی صورت بگیرد، استاد!

صدای خودکار‌ها گوشم را می‌نوازد و من فقط در فکر پرکردن صفحه هستم، استاد دوباره تذکر می‌دهد: «شیر ذهنتان را باز کنید!»

بالاخره افراط در نوشتن باعث شد استاد اسم مرا هم بیاورد و بگوید: «کاغذ بدم خدمتتان!» نه! نیازی نیست! استاد می‌گوید «نمی‌خواهد این‌ها را بخوانید!» ولی من جوری نوشتم که با افتخار مطالبم را در جمع بخوانم!

استاد دوباره افاضه فرمودند: «اگر ذهنتان قفل شده شعر بنویسید!» نیازی به شعر نیست اصلا همین واژه‌ی آمدن را می‌شود تا شب شرح داد و البته در شب هم در موردش داستان‌هایی نوشت!

وقتی استاد بغل دستت نشسته باشد و هی نگاه کند و نگذارد قلم را از روی کاغذ برداری همین می‌شود دیگر! برای همین بود که هیچ وقت نخواستم ردیف اول کلاس بنشینم؛ فقط یک بار در دبیرستان، اول مهر ردیف اول نشستم و آرزو کردم چتر همراهم می‌آوردم تا از تف‌های آقای عبودی معلم هندسه در امان بمانم!

استاد تمرکزم را بر هم زد داشتم می‌رفتم به خاطرات گذشته که استاد گفت «اگر از کسی بدتان می‌آید‌‌ همان را بنویسید» ولی یکی دیگر گفت «از‌‌ همان متنهایی می‌شود که باید آتشش زد!» نه! من این متن را آتش نمی‌زنم فقط تا حدودی رعایت کردم که موارد مثبت ۱۸ نداشته باشد! بالاخره پسر است دیگر!

همه مشغول نوشتن و سوال: «ادامه بدهیم؟!»... «بله متوقف نشوید!»... حالا سخنان کار‌شناسی! اگر مداد داشتید ال و بل می‌شد!... بله استاد هم فرموند «کاغذ کاهی و مداد ذهن را باز می‌کند!» ذهن من که باز هست!! دیگر بیش از این باز شود؟! تا جایی ذهنم را باز کنم که خاور بتواند توی ذهنم سر و ته کند؟!

تا کی باید شر و ور بنویسم؟ می‌نویسم! اگر من نتوانم بنویسم پس چه کسی می‌خواهد بنویسد؟ راستش این دنیایی که خدا آفریده دنیای ضعیف کش‌هاست! یعنی من که هی می‌نویسم و می‌نویسم با کسی که نمی‌نوسید و نمی‌نویسد چه تفاوتی دارد؟ مگر می‌خواهند بهم جایزه بدهند! نه! فقط خودکار را داغون و کاغذ را سیاه کرده‌ام!!


*استاد همین جا دستور توقف داد و گفت چه کسی حاضر است متنش را بخواند؟! من داوطلب شدم و متنم را خواندم و خنده می‌شنیدم!


شنبه 30 دی 1396 | 23:01 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 92 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات