تبلیغات
صادق آنلاین
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

پیکان‌بار شاهچراغ و پلیس بی‌اعصاب!

مقدمه کوتاهش این می‌شود که چهارشنبه یک سری فرم تحویل امور خدام شاهچراغ دادم، جمعه در یک کلاس مختصر و عمدتاً دارای مباحث تاریخی شرکت کردم و یکشنبه لباس خادمی افتخاری را تحویل گرفتم! پنجشنبه اولین روز کاری را گذراندم و رسیدم به شب چهارم محرم که به صورت فوق‌العاده باید حضور می‌داشتم. البته هنوز نمی‌دانم چرا بعد 28 سال زندگی، تازه به این فکر افتادم؟!

قرارمان ساعت هفت شب بود تا هر وقتی که مراسم در شاهچراغ ادامه یابد، کلاً اطلاع رسانی و هماهنگی بسیار ضعیف است، امشب هم، نه معلوم است چه کاری باید بکنیم و نه معلوم است کجا باید باشیم. چند نفری پشت میز نشسته‌اند و منتظرند تا خدام بیایند، یکی اسم را یادداشت می‌کند و می‌گوید کجا باید بروند، یکی کد خدام را می‌نویسد، یکی هم ژتون و کارت غذا می‌دهد، در آخر هم بسته به جایی که باید بروند، حمایل و یا پر، تحویل داده می‌شود.

وقتی می‌رسم، دو نفر کنار میزها دارند پچ پچ می‌کنند، یکی‌شان سر و وضع متعارفی ندارد و با لهجه‌ی عجیبی صحبت می‌کند، دارند سر این که یک نیرو برای پذیرایی داشته باشند با نفر اول چانه می‌زنند، نفر اول مرا که می‌بیند می‌گوید بیا ایشون برای شما! اسمم را می‌نویسد و به بغل دستی می‌گوید بنویس کمک پذیرایی!

آقای کاف، مرا تحویل می‌گیرد و می‌گوید برویم، وسط راه یکی از مسئولین امور خدام افتخاری، آقای کاف را می‌کشد کنار و می‌خواهد مثلاً خصوصی صحبت کند، از من عذرخواهی می‌کند و می‌روند آن طرف تر؛ در مورد این که دیشب وضعیت توزیع مناسب نبوده و خدام ناراضی بودند صحبت می‌کنند و آقای کاف می‌گوید امشب مشکلی پیش نمی‌آید و خودم بالای سرکار هستم.

از آقای کاف می‌پرسم چه کار باید بکنیم؟! می‌گوید: «باید بریم نون بیاریم!» اول فکر می‌کنم شوخی می‌کند، بعدتر که داده‌ها را می‌گذارم کنار هم، می‌بینم نه جای شوخی است و نه وقت شوخی و چون پذیرایی هستیم باید برویم نان بیاوریم!
«با چی؟ از کجا؟»
«با گاری، از وسط خیابون!»
«خب من این لباسمو دربیارم؟!»
«دربیار بذارش تو اتاقک دم در!»

لباسم را می‌گذارم توی اتاقک دربان باب الرضا (سردزک) کلید قفل گاری را تحویل می‌گیرم و می‌روم سراغ گاری که مثل ماشین یک شخصیت مهم، کنار کتابخانه آستان، تنهایی پارک شده است.

گاری را از توی پارک بیرون می‌آورم، انگار باورم شده که ماشین سوار شده‌ام! از باب الرضا خارج می‌شوم، آقای کاف منتظر ایستاده، کنارم می‌ایستد و شروع می‌کنیم به هل دادن، کجا؟! دقیقاً توی خط اتوبوس‌ها! چند باری خدا می‌خواهد که اتوبوس نمی‌کوبد توی گاری و لهمان کند! نمی‌دانم باید بخندم یا تعجب کنم یا چی؟!! وسط‌های راه آقای کاف شوخی‌اش گل می‌کند و توی آن شلوغی داد می‌زند: بار! بار می‌بریم! نبود؟!

فرصت خوبی است که کمی اطلاعات جمع کنم: قرار است نان را بیاوریم، بعد کباب بیاوریم، بعد برویم توی آشپزخانه بگذاریم توی ظرف و بدهیم به خدام افتخاری که آمده‌اند؛ هر شب این غذا توی آشپزخانه آستان پخته می‌شود ولی امشب غذا کم آمده و این وظیفه‌ی خطیر به جناب کاف سپرده شده، دیشب هم عدس پلو با اعتراض خدام مواجه شده و امشب قرار است سنگ تمام بگذارند!
چند متری مانده به شاهزاده قاسم، می‌پیچیم توی یک کوچه، چهارصد عدد نان آمده است! از نانوا تحویل می‌گیریم و می‌گذاریم روی گاری و دوباره حرکت می‌کنیم، توی خط اتوبوس! اتوبوسی از چند سانتی متری گاری عبور می‌کند، اتوبوسی می‌آید که با گاری تصادف کند که به خیر می‌گذرد! هر لحظه منتظرم که یکی از رانندگان فحشی بهمان بپراند.

بالاخره می‌رسیم به باب الرضا، سمت راست، همان طرف دارالشفای سابق، آخر کوچه، دارالضیافه ی آستان تأسیس شده، آشپزخانه هم همان جاست! نان‌ها را پیاده می‌کنیم، گاری را می‌برم سر جای خودش پارک می‌کنم و زنجیرش را وصل!

دیشب، آب هم سر سفره نبوده و مأموریت بعدی ما قبل از گرفتن کباب، تهیه و پر کردن کلمن است؛ می‌رویم شبستان امام خمینی و با یکی از خدام می‌رویم جایی که مثل انباری ست، کلمن را یک آقای دیگر برده، ما یک دبه‌ی ده لیتری تحویل می‌گیریم. قبل رفتن آقای خادم به خاطر شکم آقای کاف، نرم افزار «بای بای شکم» را با «shareit» می‌فرستد به گوشی آقای کاف!

می‌رویم دفتر خدام و کلمن را از آقای دیگر تحویل می‌گیریم و می‌بریم به همان جایی که قرار است خدام افتخاری شام صرف کنند، کجا؟ همان جایی که بهار نکو سال اول عمرش آن جا بود! یاد شبی می‌افتم که با دوست عزیزم امین، سیستم‌های آن جا را که قرار بود فردا افتتاح شود، بردیم و نصب کردیم. حالا از بهار نکو و از هزینه‌هایی که آن جا شده بود، هیچ چیزی باقی نمانده!

در همین حین، گوشی آقای کاف زنگ می‌خورد و کسی آن طرف خط می‌گوید: کباب‌ها آماده است بروید تحویل بگیرید. آقای کاف از من می‌پرسد: «گواهینامه داری؟»
«دارم ولی همراهم نیست.»
«عیبی نداره.»

می‌رویم از آبدارخانه معاونت اماکن، کیسه‌های سیاه رنگ تحویل می‌گیریم و می‌رویم پارکینگ آستان. آقای کاف سوییچ را تحویل می‌گیرد و می‌دهد به من، اشاره می‌کند به پیکان بار داغانی که در بدترین جای ممکن پارک شده است! می‌گوید: «بیارش بالا تا من بروم دستشویی و بیایم.»

اولین تجربه‌ی راندن پیکان‌بار! تا ماشین را روشن کنم و راه و چاهش را یاد بگیرم و برای بیرون آوردنش کمی عقب و جلو کنم، آقای کاف رسیده و دست فرمان می‌دهد!

دوباره توی راه نمی‌دانم بخندم یا تعجب! من، پیکان بار شاهچراغ! کباب! می‌رسیم شیشه گری، مغازه‌ی حاج مختار! مرد خوش اخلاقی که همه‌ی نیروهایش را جمع کرده برای ۶۰۰ سیخ کباب، می‌گوید نیم ساعتی باید منتظر بمانید، آماده نشده! ادامه می‌دهد که ساعت پنج زنگ زدند و سفارش دادند و وقت کافی نداشته!


دو تا ظرف بزرگ کباب که دوتایش کل بار ماشین را می‌گیرد به اضافه‌ی یک ظرف گوجه را بار می‌زنیم و می‌رویم شاهزاده قاسم که حالا بسته شده!

آقای کاف پیاده می‌شود و با سربازی حرف می‌زند، حواله‌اش می‌دهد به مسئولشان، جناب، آدم خوش اخلاقی نیست، این را از راه دور و از حرکاتش می‌توانستم تشخیص دهم، راضی نمی‌شود، آقای کاف، کارتش را در می‌آورد و چیزهایی می‌گوید؛ جناب، از سر استیصال دستش را تکان می‌دهد یعنی بروید. آقای کاف اشاره می‌کند که بیایم جلو، حرکت می‌کنم، همین موقع یک الگانس پلیس از روبرو می‌رسد و ناگهان از بلند گوی ماشین شروع می‌کند به داد و بیداد کردن: پیکان بار! کجا داری میای؟! این همه مأمور این جا چه کار داره می کنه؟!

اصلاً اعصاب ندارد! آن جناب بی‌اعصاب‌تر، دوباره با دست اشاره می‌کند، الگانس ساکت می‌شود و ما خیلی آرام از کنارش رد می‌شویم!

من! پیکان بار شاهچراغ! کباب! پلیسی که از بلندگو سرمان داد می‌زد! مسیری که یک ماشین تویش رد نمی‌شود! بار را در دارالضیافه پیاده می‌کنیم، پیکان بار را بدون توجه به این که نفر بعدی چگونه بخواهد ماشین را بیرون بیاورد در جایگاهش (که با یک برگ آچهار مشخص شده) پارک می‌کنم و کلید را تحویل می‌دهم!

تا خودم را برسانم به دارالضیافه، چند نفری مشغول پر کردن ظروف با کباب و نان هستند، من می‌شوم مسئول کیسه کردن ظرف‌ها!

در حال انجام عملیات گروهی بسته بندی، در حالی که هفت هشت نفر مشغول کارند و یک قطره آب هم نخورده‌اند، آقای معاون و همراهان می‌آیند، سلام و علیکی و نان برمی دارند و می‌روند سراغ کباب و گوجه و لقمه می‌گیرند و نوش جان می‌کنند، پچ پچی هم می‌کنند، همراهان هم به تأسی از جناب معاون، برای خودشان لقمه می‌گیرند؛ از توی یخچال هم نوشیدنی برمی دارند و می‌نوشند تا خدایی ناکرده در گلویشان گیر نکند! خسته نباشیدی می‌گویند و می‌روند پی کارشان که حتماً مهم است.

سر تیم یادش می‌آید که ما هم آدمیم، یک کباب می‌گذارد لای نان، به چهار پنج قسمت تقیسمش می‌کند و به هر نفر یک تکه می‌دهد! دو آب معدنی کوچک هم می‌دهد که از تشنگی تلف نشویم! به هر کداممان یک قلپی می‌رسد!

سی و پنج کیسه هشت‌تایی تحویل ما می‌شود. بقیه به مکان نامعلومی منتقل می‌شود!

حالا وقت گاری آوردن است، اما نه آن گاری! یک گاری بزرگ که حدود دو متر طول و یک متر و نیم عرض دارد!! از همان جایی که قرار است توزیع صورت بگیرد یعنی بهار نکوی سابق!


با یک خادم افتخاری دیگر می‌رویم، گاری را از وسط دسته‌های عزاداری رد می‌کنیم و می‌آوریم؛ گاری پر می‌شود و دوباره همان مسیر را با مشقت بسیار و حضور بادیگاردها برمی گردیم!

حالا نوبت تقسیم غذا است، یک دفعه خدام صف می‌کشند! وظیفه‌ای تعریف نشده و اصلاً هماهنگی معنا ندارد! کلمن هنوز خالی است، یک نفر دبه را می‌برد تا از سقاخانه آب بیاورد و بریزد توی کلمن! یک نفر می‌رود پارچ آب بیاورد، یک نفر هم سفره می‌اندازد، یک نفر ژتون‌ها را تحویل می‌گیرد و من مشغول توزیع می‌شوم. هر کس خواست می‌خورد و هر کس نخواست غذا را توی همان کیسه‌های سیاه می‌برد.

حدود صد و شصت خادم آقا و صد و بیست خادم خانم، در عرض حدود دو ساعت غذاها را تحویل می‌گیرند و کار ما به اتمام می‌رسد، سالن را تمیز می‌کنیم و به دستور آقای کاف، آشغال‌ها را می‌گذاریم توی صحن!

ساعت حدود دوازده و نیم است و هنوز هیئات عزاداری وارد صحن می‌شوند...




دوشنبه 27 مهر 1394 | 06:16 | روز نوشت | ()


رئیس جمهور دروغ!

از سال 84 تا 92 رئیس جمهور برایم معنای دیگری داشت، شاید معنای واقعی رئیس جمهور را! سخنرانی‌هایش را گوش می‌دادم، اخبارش را دنبال می‌کردم، از لابلای سخنانش، یاد می‌گرفتم و در یک کلمه از داشتن رئیس جمهور لذت می‌بردم!
اما دو سال است، نه من کاری به رئیس جمهور دارم و نه او کاری به ما دارد! گاهی اجباراً سخنانش را تحمل می‌کنم، بخواهم محترمانه بنویسم: لحن کلامش و حرف‌هایش را نمی‌پسندم؛ جهت گیری‌هایش را دوست ندارم.
و حرف‌های کنایه آمیزش به رهبرم را فراموش نمی‌کنم.
البته با علاقه‌مندانش مشکلی ندارم! همان طوری که دوست ندارم کسی علاقه‌ام به رئیس جمهور سابق را لگدمال کند و مرا متحجر بداند! (لگدمال کند و متحجر بداند هم، خیالی نیست!)
بهانه‌ی نوشتن این متن هم، سفر پنج روزه‌ی نیمه تمام ایشان بود! خوب است که لغو دو سه ملاقات نه چندان مهم را سفر نیمه تمام بدانیم!


سه شنبه 7 مهر 1394 | 18:55 | سیاست | ()


«رئیس کل» یک هفته‌ای!

بعضی خبرها درست دیده نمی‌شوند و این خبری که حدود دو سال پیش در چنین روزهایی منتشر شد به نظرم از همان نوع خبرهاست:

درحالی که صبح امروز وزیر اقتصاد به نقل از رئیس‌کل سابق بانک مرکزی گفته بود که آقای بهمنی اذعان کرده: «در این ۶ سال تنها یک هفته رئیس‌کل بودم»، بهمنی پاسخ داد: بنده گفته‌ام یک هفته «رئیس‌کلی» رفتم سر کار و ۶ سال شبانه‌روز کار کردم.

بهمنی افزود: رئیس‌کل بانک مرکزی در هیچ جای دنیا شبانه‌روزی کار نمی‌کند اما بنده در این چند سال، شبانه‌روزی کار می‌کردم ولی در یک هفته اخیر حجم کاری‌ام به‌شدت کاهش یافته بود و «رئیس‌کلی» به سر کار می‌رفتم. (+)


سه شنبه 17 شهریور 1394 | 19:26 | سیاست | ()


ریش!

دست می‌زند به چانه‌ام، می پرسد:
بابا اینا چی چیه؟
جواب می‌دهم: اینا ریشه بابا!
چند دقیقه‌ای دستکاری‌شان می‌کند!
ساعاتی بعد
بابا! من بزرگ بشم، ریش درمیارم؟!
(می‌خواهم درسته قورتش بدهم!)


دوشنبه 19 مرداد 1394 | 06:33 | محمد طاها | ()


توقف بصیرت پاشی!

در جریان فتنه ۸۸ و با ندای رهبر انقلاب که: «این عمار؟» علاوه بر بعضی خواص، خوعمارپندارها نیز وارد عمل شدند و شروع به واکاوی و شرح جریان فتنه کردند. در این بصیرت‌پراکنی‌ها می‌گفتند که هدف فتنه، احمدی نژاد نبوده و هدف اصلی شکستن ابهت ولایت فقیه است. خودعمارپندارها سخنرانی‌ها در جایگاه ولایت فقیه کردند و سخن‌ها راندند.

با ساخت جریان موهوم انحرافی توسط بعضی بزرگان، این بار خودعمارپندارها شروع به پاشیدن بذر بصیرت کرده و این بار بر توهمات خودشان راندند و دوباره دم از ولایت زندند. این جریان ساختگی را مقابل ولایت فقیه گذاشتند و آن را کوبیدند. روزشمار ولایت‌پذیری ساختند و در دو سال آخر دولت دهم، دست دولت را از برخی امور کوتاه کردند.

حال عمار پندارها و بصیرت‌پراکنان، شکستن ابهت ولایت فقیه را ندیدند! ندیدند که خطوط قرمز رهبری به هیچ انگاشته شد! ندیدند که محدودیت‌های طولانی مدت پذیرفته شد، ندیدند لغو تحریم‌ها به اجرای تعهدات ایران منوط شد، ندیدند که هر اقدامی به گزارش آژانس وابسته شده و...

آن‌ها دیگر مشغول بصیرت پاشی در جامعه نیستند! و می‌گویند اگر خطوط قرمز رعایت نمی‌شد، رهبری لحظه‌ای تحمل نمی‌کرد!

خودعمارپندارهای بصیرت‌پراکن دوست داشتنی نیستند!


سه شنبه 13 مرداد 1394 | 23:00 | سیاست | ()


هسته‌ای را دادند...

شما رفتید ایتالیا تحویلتان گرفتند نوش جانت! از نظر من دنیا تنها چند کشور اروپایی و امریکا نیست.
جناب آقای کروبی! برگردید به مواضع امام! این همه انحراف از مواضع امام از شما بعید است.
من مورد مشخص به شما می‌گویم اصلاً بنده ان‌شاءالله اگر دور بعد مردم به من رأی دادند هرگز از سیاست خارجی جنابعالی و آقای خاتمی پیروی نخواهم کرد!
اینجا به صراحت بگویم، چون به ضرر کشور می‌دانم! هسته‌ای را دادند، محور شرارت هم شدند، تعهد هم دادند الآن همه چیز برگشته است.
امروز در دیپلماسی، دیپلماسی عمومی حرف اول را می‌زند خواهش می‌کنم بروید مطالعه کنید، به دوستانتان هم که اطلاعات را تهیه می‌کنند این‌ها را تذکر بدهید.
دیپلماسی عمومی یعنی باید افکار عمومی را بگیرید. ۴ سال قبل آقای بوش می‌گفت ما باید ایران را براندازیم الآن آقای اوباما می‌گوید ما بدون ایران نمی‌توانیم هیچ کاری را بکنیم همراهی ایران را می‌خواهند.
چطور شما انکار می‌کنید پیروزی ملت را؟ امروز جایگاه ایران در دنیا بالا رفته، می‌گویید ایتالیا ناراحت است خوب باشد مگر ایتالیا ملاک ماست؟!
آقای بوش هم همین حرف‌های شما را می‌زند و می‌گفت ایران چرا مقاومت می‌کند؟ چرا هسته‌ای می‌خواهید؟ بروید به کارهای دیگرتان برسید، هسته‌ای به ضرر شماست× چرا مقاومت می‌کنید و علیه رژیم صهیونیستی حرف می‌زنید؟ شما هم دارید همان حرف را می‌زنید. شما هم دارید می‌گویید رابطه با همه جا به هم خورده است! با کجا به هم خورده است؟ فراموش کردید در دولت‌های قبلی چه اتفاقاتی می‌افتاد؟
الآن مواضع سیاست خارجی ما هم مورد تأیید ملت است هم مورد تأیید مجلس هم مورد تأیید رهبری است بقیه چه‌کاره هستند؟

*مناظره تلوزیونی محمود احمدی نژاد و مهدی کروبی، ۱۶ خرداد ۱۳۸۸


پنجشنبه 1 مرداد 1394 | 01:06 | سیاست | ()


از اسلامتان متنفرم!

اگر اسلام شما خلاصه شده در ریش و چادر...
اگر اسلام شما با دروغ پیش می‌رود...
اگر اسلامتان با سفارش و پارتی بازی مأنوس است...
اگر اسلامتان تنها حضور در نماز جماعت اول وقت است...
اگر اسلامتان بدون انسانیت است...
اگر اسلامتان همراه بی‌اخلاقی است...
اگر اسلام شما بی‌منطق و کور است...
اگر اسلام شما بر پایه منفعت‌های شخصی و گروهی است...
اگر اسلام شما سرشار از بی‌عدالتی است...
اگر اسلام شما میانه‌ای با مستضعفان ندارد...
اگر اسلامتان با رانت و خودبرترپنداری عجین است...
و اگر اسلامتان حق را ناحق می‌کند...

من از اسلامتان متنفرم!

پس نوشت: اگر متنفرید، این لیست را تکمیل کنید.


دوشنبه 22 تیر 1394 | 18:32 | روز نوشت | ()


هیچ چیز مانند...

هیچ چیز مانند دیدن یک دوست قدیمی حال آدم را خوب نمی‌کند.
می‌روم توی صف نانوایی، مردِ جوانِ جلویی نگاهی بهم می‌اندازد و می‌گوید: «سلام آقای ...»
شوکه می‌شوم، نگاهش می‌کنم، در نگاه اول که آشنا نیست؛ پیش خودم می‌گویم «این کیه؟! کجا بوده؟ از کجا منو می‌شناسه؟!» و ثانیه‌ها به اندازه‌ی دقیقه‌ها می‌گذرد... همزمان با جواب سلام، کمی دقیق‌تر می‌شوم! یک آن، می‌شناسمش! دوست دوران دبیرستان، سلامم را وصل می‌کنم به «آقای غرقی!»
و این گونه ادامه می‌دهم که «خوب شناختیا!» و جواب شرمنده کننده‌ی او: «مگه می‌شه دانش آموزی مثل شما رو یادمون بره؟!» و ادامه می‌دهد: «اتفاقاً شما خوب شناختی! من چند دقیقه داشتم نگات می‌کردم!»
و بعد، از گذشته‌ها صحبت می‌کنیم، از همکلاسی‌ها، از خاطرات دوران دبیرستان، از ده دوازده سال پیش... چه زود گذشته...
می‌گوید: «اصلاً عوض نشدی! فقط بزرگ شدی!»
شماره‌اش را می‌گیرم و به این فکر می‌کنم که دیدن یک دوست قدیمی در شرایط نه چندان مساعد فعلی، چه قدر می‌تواند حال آدم را خوب کند و چه خوب یادآوری می‌کند که چه بودم؟ چه شدم؟ و اصلاً چه باید بکنم؟


یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 | 23:22 | روز نوشت | ()


هفت‌سال دوم اردیبهشت...

ما جنگ را ندیدم، در دوران دفاع مقدس نبودیم، شاید آدم‌های جنگ را دیدیم ولی شهدا را ندیدیم، با شهدا نبودیم و همیشه آرزو داشتیم شهدا را ببینیم، بدانیم شهدا چه جور انسان‌هایی بودند، چه طور زندگی می‌کردند. البته روایت‌هایی هم شده، شنیدیم ولی هیچ وقت هیچ شهیدی را ندیده بودیم و هیچ وقت هم فکر نمی‌کردیم روزی برسد که یکی از دوستانمان شهید شود، یعنی یکی از آرزوهایمان برآورده شود و شهید را ببینیم.

فروردین سال ۸۷ بمب گذاری اتفاق افتاد و شهید شاهچراغی مصدوم شد و بعد از ده روز به شهادت رسید. شهید، دانشجوی رشته‌ی فیزیک دانشگاه پیام نور شیراز بود، دانشجوی سال سوم و مسئول فرهنگی بسیج دانشجویی.

ما فردی را کنار خودمان داشتیم در همین کلاس‌های دانشگاه، با همین اساتید، با شرایط خودمان، در زمان خودمان که به شهادت رسید؛ هنوز هم باورش برای خودمان سخت است، هنوز باورمان نشده که شهید شاهچراغی شهید شد و دوستان من و هم‌دوره‌ای‌های شهید هنوز شماره شهید در گوشی‌شان هست به عنوان محمد علی شاهچراغی.

شهید یک دانشجوی معمولی بود، یک دانشجوی معمولی معمولی. آن زمان معبری باز شد و شهید پر کشید، در مورد معمولی بودن این که از همین بچه‌های بسیج و دانشگاه هستند افرادی هستند که لایق شهادت باشند و شهادت خیلی دور از دسترس نیست.

اما در مورد شهید شاهچراغی این که شهادتش باعث شد بیشتر بشناسیمش و در رفتار و اخلاقش دقت کنیم.

یکی از خصوصیات شهید این بود که تک بعدی نبود، انسانی نبود که فقط به درسش برسد یا فقط به فعالیت‌های فرهنگی یا فقط به معنویت. یکی از دانشجویان ممتاز از لحاظ درسی بود. آخرین خاطره من از شهید به اواخر فرودین برمی‌گردد، همان زمانی که بمب گذاری اتفاق افتاد، شهید کلاس آزمایشگاه داشت، بسیج دانشجویی هم اردوی مشهد داشت و خیلی از بچه‌ها در مشهد بودند. شهید تا پای اتوبوس آمد و با ما خداحافظی کرد ولی همراهمان نیامد حتی همان موقع اصرار کردیم که بیا ولی به خاطر کلاس درسش نیامد و شهید شد.

یکی از ابعاد شخصیتی شهید بعد معنویت فردی بود و با شرکت در کلاس‌های اخلاق، مطالعه کتاب‌های اخلاقی، خود را تقویت می‌کرد.

بحث بعدی، فعالیت‌های فرهنگی در دانشگاه بود، یک مدتی مسئول فرهنگی بسیج دانشجویی بود و یک مدتی هم با قسمت فرهنگی دانشگاه همکاری می‌کرد.

نکته‌ی دیگر این که نسبت به محیط اطرافش بی‌تفاوت نبود، یک بخش دانشگاه بود، یک بخش شهر بود و یک بخش کشور. در دانشگاه نسبت به اتفاقات دانشگاه مثل عزل و نصب‌ها، موضع گیری اساتید و سایر مباحث حساس بود و در بعضی موارد گزارش ارسال می‌کرد یا خودش کارهای انجام می‌داد. در بحث شهر، در انتخابات شورای شهر فعال بود، کاندیداها را شناسایی می‌کرد به دوستانش معرفی می‌کرد و حتی در ستاد یکی از کاندیداها فعال بود. در بحث کشور هم اخبار را دنبال می‌کرد و خودش را به‌روز نگه می‌داشت.

نکته‌ی بعدی که به نظرم خیلی مهم بود، ارتباط ویژه‌ای که شهید با مادرش داشت، شهید دو ساله بود که پدرش به رحمت خدا رفت و مادر شهید هم پدری می‌کنند و هم مادری. هر کاری که شهید می‌خواست انجام دهد، هر اردویی که می‌خواست برود، اول با مادرش هماهنگی می‌کرد. اردوی طرح ولایت که سی روز به شهرکرد رفت، قبل از این که با مادرش صحبت نکند، نرفت، تدابیری اندیشید و هماهنگی‌هایی انجام داد که هر شب با مادرش تماس بگیرد.

بحث بعدی که در مورد تمام شهیدان هست و خیلی تکرار شده، نماز اول وقت، یادم هست که تا اذان می‌گفت نماز را اقامه می‌کرد. آن زمان دانشگاه پیام نور شیراز فقط ساختمان اداری فعلی بود و کلاس‌ها فقط در همان ساختمان برگزار می‌شد و خبری از سالن و مسجد و چیز دیگری نبود. اولین نماز جماعت دانشگاه باهمت شهید برگزار شد. آن موقع هیچ امکاناتی وجود نداشت، خیلی تلاش و ممارست داشت و اولین نماز جماعت دانشگاه را در فضای باز برگزار کرد.

علاوه براین که خودش نماز اول وقت می‌خواند من و دوستانش را با بهانه‌های مختلف به نماز اول وقت هم سفارش می‌کرد، مثلاً پیامک‌های تبریک اعیادی که می‌فرستاد آخر پیامک می‌نوشت:«نماز اول وقت یادتون نره.»

بحث بعدی که تمام شهدا داشتند بحث ولایتمداری شهید بود که همیشه سخنان آقا را گوش می‌داد و دنبال می‌کرد علاوه بر گوش دادن سعی می‌کرد در کارش و در مباحث فرهنگی پیاده کند، صرف گوش دادن نبود.

خصوصیات دیگری هم داشت، احساس مسئولیت، تعهد و پیگیری، نظم و این که انسان خود جوشی بود، خودش کارها را انجام می‌داد.

متأسفانه بعضی از دوستان ساده اندیش ما می‌گویند چرا برای شهید شاهچراغی یادواره برگزار می‌کنید و برای شهدای بزرگ یادواره برگزار نمی‌کنید؟ جواب اول ما این است که تمام شهدا بزرگ‌اند شهید شاهچراغی بزرگ است، این درجه بندی شهدا در پیشگاه خداوند مهم است. جواب دوم ما این است که اگر شهیدی که منتسب به دانشگاه پیام نور شیراز و بسیج دانشجویی است اگر در این دانشگاه برایش یادواره برگزار نشود، پس کجا یادشان گرامی داشته شود؟ کجا از خانواده‌شان تقدیر شود؟

البته من در مورد دوستانی که از همان اول از شهدا سو استفاده کردند صحبت نمی‌کنم.

امیدوارم من و دوستانم بتوانیم راه شهدا را ادامه بدهیم و بتوانیم عنصر مؤثری برای دانشگاه و جامعه باشیم.


*صحبت‌هایم در یادواره شهید شاهچراغی، امروز.


چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 23:56 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


چه فهمیدی از این گریه؟

ناراحت بودم، معنای دقیقش ناراحت نیست، شاید دل شکسته، شاید مغموم؛ این دومین باری بود که این حس به سراغم می‌آمد. همین چند ماه پیش، جلوی درب سی‌تی‌اسکن بیمارستان نمازی؛ غلغله بود، از شیراز و شهرستان‌های مختلف، آدم‌های مریض و گاهی بی‌اعصاب و منشی‌های بی‌اعصاب‌تر. توی راهرو و جلوی در، شلوغ بود.

از اول راهرو یک تخت را می‌آوردند، خوب که نگاه کردم، یک بچه تویش بود با چند تا سیم و لوله و وسیله، همراه بیماربر یک پرستار و دکتر هم بود. بچه‌ی دو سه ساله خواب بود انگار. توی هر دو دماغش لوله رد شده بود، دستانش چسب کاری و سوراخ، به سختی نفس می‌کشید!

صحنه‌ی دردناکی بود، مخصوصاً برای من که پسرم دقیقاً هم سن و هم اندازه‌ی او بود، زجر و عذاب کشیدن بچه را می‌شد حس کرد. چند دقیقه‌ای پشت در ماند؛ همه نگاه می‌کردند و ناراحت بودند.

در باز شد و بچه را بردند داخل، یک عده آدم خودخواه صدایشان درآمد که چرا بی‌نوبت رفت داخل! از همین آدم‌هایی که فقط به فکر خودشان هستند و حاضرند برای منافع خودشان همه را له کنند، همین‌هایی که تعدادشان خیلی زیاد شده...

بچه را می‌بردند زیر دستگاه و مسئول سی‌تی‌اسکن بیمارستان به من می‌گفت این قدر حالش بد است که دکتر همراهش فرستاند! نتوانستم بمانم و توی راهروهای بیمارستان راه می‌رفتم و...

اما امروز دوستی قدیمی را دیدم، دیدن دوستان قدیم مرا سر حال می‌آورد، کلی انرژی می‌گیرم، اما این بار فرق داشت، دوستی را دیدم و قرار بود در کاری همراهی‌اش کنم که سخت بود. برای من که سخت بود، برای او...

می‌خواست داستان مرگ دختر یازده روزه‌اش را برای کسی تعریف کند تا او راهنمایی کند، او می‌گفت و می‌لرزید: یکم فروردین به دنیا آمد، توی بیمارستان مسلمین به ما گفتند چون امکانات کم است بروید نمازی...

ظاهراً یک مشکلی در ناف بچه وجود داشته. دو روز توی نمازی فقط بستری بود و عملش نمی‌کردند، می‌گفتند اول اورژانسی‌ها را باید عمل کنیم. نوزاد تازه به دنیا آمده را سه روز بی شیر مادر و با سرُم نگه داشتند، روز سوم عملش کردند و گفتند موفقیت آمیز بوده اما بچه دفع نداشته و باید بستری بماند، چند روز سونوگرافی و آزمایش و ... تا تشخیصشان می‌شود انسداد روده. روز یازدهم یک رزیدنت جراحی عمومی عملش می‌کند. بچه را می‌آورند ریکاوری، پرستاری اصرار می‌کند که نوزاد را ببرند بخش ولی مسئولین اتاق عمل مقاومت می‌کنند، معلوم نمی‌شود به خاطر کمبود دستگاه نگهدارنده یا کمبود تخت تصمیم به انتقال بچه می‌گیرند، یک انتقال شگفت انگیز!

گلوی بچه ورم دارد، ورمی به اندازه‌ی سر! توی دهانش دستگاه تنفس است، پرستار می‌گوید باید سریع منتقلش کنیم، بیماربر سر تخت را می‌گیرد و می‌دود، پرستار دستگاه تنفس را می‌فشارد و پدر پشت تخت را می‌گیرد تا به در و دیوار نخورد. به بخش که می‌رسند بچه سیاه می‌شود! تمام!!!

جناب رزیدنت و پرستارها و بقیه جمع می‌شوند دور تخت و هر کاری می‌کنند فایده ندارد! رزیدنت، انتقال و پرستار را مقصر می‌دانند و پرستارها عمل جراحی را. داد و بیداد و گریه و شیون هم بی‌فایده است.

شکایت در بیمارستان هیچ نتیجه‌ای ندارد، به کلانتری می‌روند، شرح آن چه پیش آمده را می‌نویسند؛ نوزاد دختر یازده روزه را می‌برند پزشکی قانونی و روز سیزدهم به خاک سپرده می‌شود.

دوست من تمام این‌ها را توضیح داد، جواب این است: طبقه پنج معاونت درمان. می‌رویم، یک اتاق زنانه که سه زن مشغول حرف زدن هستند، می‌پرم میان حرف‌های شخصی‌شان، یکی می‌گوید بیرون باشید می‌آیم. دو سه دقیقه‌ای می‌نشینیم، می‌پرسد مشکل چیست؟ شرمم می‌شود وقتی دوستم می‌خواهد دوباره ماجرا را تعریف کند، اما کمی که پیش می‌رود، خانم محترم می‌پرسد چند سالشان بوده؟! انگار حواسش هنوز به صحبت‌های چند دقیقه قبلش با همکاران بوده. زودتر جواب می‌دهم: نوزاد بوده، تازه به دنیا آمده بوده؛ می‌گوید بروید طبقه اول، سلامت نوزادان، دکتر پارسا.

طبقه اول، اتاق شلوغ، وارد که می‌شویم، خانمی قیافه‌ی «بفرمایید؟» می‌گیرد، می‌گویم دکتر پارسا هستند؟ می‌گوید امرتان؟

-برای شکایت آمدیم.

دست می‌کند توی پرینتر یک کاغذ آچهار می‌دهد بهمان: بنویسید.

-فرم ندارد؟

-از دبیر خانه بگیرید طبقه همکف!

کاغذ سفید آچهار را می‌گیریم و می‌رویم پایین، یک میز دراز پر از خانم، اولی اعصاب ندارد، می‌پرسیم فرم شکایت می‌خواهیم، اشاره می‌کند به جلوتر. چند نفری را رد می‌کنیم، دوباره می‌پرسیم: فرم شکایت می‌خواهیم. با حوصله جوابمان را می‌دهد و می‌گوید میز شکایت میز آخر است و فکر نکنم فرم داشته باشد، خانم دیگری از بغل دستش می‌گذرد، از او می‌پرسد، جواب می‌دهد: فرم شکایت را از همان طبقه پنج باید بگیرند! قیافه‌ی ما را که می‌بیند انگار دلش می‌سوزد!

 به دوستم می‌گویم: می‌روم فرم را می‌گیرم تو توی همین آچهار پیش‌نویسش را بنویس. از دبیرخانه بیرون که می‌آییم همان خانم می‌آید سراغمان، می‌گوید چه شده؟ نمی‌گذارم دوباره دوستم توضیح بدهد که بچه‌ام ... جواب می‌دهم توی بیمارستان نمازی... خیلی ناراحت می‌شود به دوستم می‌گوید بیچاره مادرشان، کمی دلداری‌اش می‌دهد و می‌گوید حتماً پیگیرش باشید، فرم را پر کنید و بیاورید، اصلاً دو تا فرم پرکنید یکی را بفرستید اداره نظارت بر درمان و دیگری را سلامت نوزادان.

تا بروم طبقه پنج و برگردم هنوز نوشتن شرح ماوقع تمام نشده، چند دقیقه‌ای هم پاکنویسش طول می‌کشد.

شناسنامه‌ی بچه، بعد از مرگش به دستشان رسیده، توی قسمت نام بیمار می‌نویسد نوزاد دختر، برگه را که تحویل می‌دهد، خانم بی‌‎اعصاب دیگری می‌گوید: چرا اسم ننوشتی؟ دوستم به من‌ومن می‌افتد، دوباره می‌پرم وسط: نوزاد بوده.

-خب اسم مادرش را بنویسید.

 برگه را تحویل می‌دهیم. خانم شماره‌ای می‌دهد و می‌گوید یک هفته دیگر تماس بگیرید.

از هم خداحافظی می‌کنیم، می‌خواهد برود یزد، شهری که به خاطر کارش آن جا ساکن است. از خیابان که رد می‌شود، می‌سوزم، ناراحتم؛ معنای دقیقش ناراحت نیست، شاید دل شکسته، شاید مغموم...


شنبه 29 فروردین 1394 | 23:18 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 91 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات