تبلیغات
صادق آنلاین - woman door!
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

woman door!

بیرون ایستاده بودم با یک پر سبز رنگ! به عنوان راهنمای باب احمد بن موسی؛ یعنی زائران از در خروجی وارد نشوند، آقایان و خانم‌ها از درهای مخصوص به خودشان وارد شوند و افرادی که وسایل غیرمجاز دارند به امانت داری راهنمایی شوند.

-حاج خانم از این طرف.
- خوش آمدید!
- حاج آقا بفرمایید!
- ساکتون رو تحویل امانت داری بدین!
- قبول باشه!

یکی از خانم‌های خدام، یک جوان خارجی را آورد، فهمیده بود که جوان می‌خواهد برود دروازه قرآن؛ دست و پا شکسته ازش پرسیدم با اتوبوس می‌خواهد برود یا تاکسی، گفت اتوبوس! ساعت هفت صبح اتوبوسی نبود! راهنمایی‌اش کردم بیاید داخل تا با امور زائرین خارجی هماهنگی کنیم و حرم گردی مختصری هم داشته باشد.

توی گیت کسی به زبان مسلط نبود و همه با زبان فارسی و ادا اطوار با جوانک صحبت می‌کردند.
- بیا بشین.
-بفرمایید.
-چای می‌خوری؟ یا قهوه؟

اصلاً ما قهوه نداشتیم!!
پرسیدم tea؟ سرش را تکان داد!
در بین آن جمع و با دانستن چند کلمه انگلیسی احساس می‌کردم به مکالمه انگلیسی مسلط هستم!
ازش پرسیدم از کجا آمدی؟ گفت پاریس، گفتم تنها آمدی، گفت yes.
حالا مثل یک مترجم همزمان، مکالمه دو جمله‌ای را برای بقیه ترجمه کردم!
 تا چایی خورد، خادم بین‌الملل آمد و رفتند حرم گردی.

بعدتر دو آقا و یک خانم خارجی آمدند و می‌خواستند بروند داخل، روند این است که منتظر بمانند تا خادم بین‌الملل بیاید، معمولاً هم راهنمایی می‌شوند تا توی گیت بنشینند.
سه‌تایی داشتند می‌آمدند به سمت ورودی آقایان. لحظات کند و متوقف شد، خانم نمی‌توانست از این در وارد شود و من نمی‌توانستم «حاج خانم» خطابش کنم! هیچ کلمه‌ای توی ذهنم نبود، آخر هیچ پیش زمینه‌ای از این اتفاق نداشتم!
-مادام!
همین را گفتم! ایستاد، حالا قفل شده بودم که چه بگویم و چه طوری بگویم که متوجه بشود! چه جوری بگویم باید از آن در وارد شود، چه طور بهش می‌گفتم که به خودش و همراهانش بر نخورد؟ توی ذهنم هیچ مترادف انگلیسی نبود! ورودی خواهران... در... خانم‌ها... زنان...گفتم: woman door ... و با پر اشاره کردم به همان طرف! فهمید! گفت oh yes woman door لبخندی زد و رفت!
دو آقا را بردم داخل گیت، تا وارد شدیم خدام که تسلط من بر زبان واقف شده بودند! گفتند بپرس از کجا آمده‌اند؟
گفتند که از آلمان آمدند؛ یعنی جواب دادن جرمن؛ یکی گفت نیجریه؟ گفتم آلمان!
چایی خوردند و رفتند. من هنوز در فکر woman door بودم!


شنبه 21 آذر 1394 | 21:39 | روز نوشت | ()


manicure
پنجشنبه 10 فروردین 1396 10:33
When I originally commented I clicked the "Notify me when new comments are added" checkbox and now each time a comment is added I get four e-mails with the
same comment. Is there any way you can remove me from that service?

Thanks!
امین
سه شنبه 8 تیر 1395 09:21
مدتها بود به وبالگت سر نزده بودم :)

التماس دعا حاج صادق خادم الخارجیون
پاسخ صادق :
رکنی
چهارشنبه 9 دی 1394 10:30
سلام.فتقبل الله شما قبول...
الحمدلله به برکت شاهچراغ فعالتر شده وبلاگ.
خوش بر سعادتتون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات