صادق آنلاین صادقی که دوست دارد «صادق» باشد، دهه‌ی شصتی، شیرازی، علاقه‌مند به گفتمان «بهار» و وبلاگ نویس! همین! http://www.sadeghonline.ir 2018-06-23T03:44:11+01:00 text/html 2018-04-29T15:10:00+01:00 www.sadeghonline.ir صادق اعتصاب غذا http://www.sadeghonline.ir/post/915 <div align="justify"><font size="2">در بحبوحه‌ی برگزاری دادگاه حمید بقایی، او در یکی از مصاحبه‌هایش گفت این حکم ناعادلانه است و من به محض ورود به زندان اعتصاب غذا را آغاز خواهم کرد.<br><br></font><font size="2">همان موقع خیلی نگران شدم چون می‌دانستم که بهاری‌ها اهل قمپز و بلوف نیستند و کاری را که بگویند انجام می‌دهند!<br><br></font><font size="2">حالا حدود ۴۶ روز از اعتصاب غذای او گذشته و حدود ۱۰ روزی را در بیمارستان می‌گذراند، قبلاً از دوستی با محکومیت سیاسی، شنیده بودم اعتصاب غذا یک سنت دیرینه در زندان است و زندانیان برای خواسته‌های خودشان که به صورت رسمی ثبت می‌کنند وارد اعتصاب غذای خشک یا تر می‌شوند؛ یا اعتصاب جواب می‌دهد و به خواسته‌شان می‌رسند و یا&nbsp; اعتصاب را می‌شکنند و عقب‌نشینی می‌کنند.<br><br></font><font size="2">حمید بقایی اما به‌رغم لاغری شدید، کمبود کلسیم و در نتیجه خم شدن استخوان‌ها و البته تمام مشکلات دیگر، هنوز اعتصاب غذا را ادامه می‌دهد و تنها یک خواسته دارد: برگزاری دادگاه علنی!<br><br></font><font size="2">من تا به حال حمید بقایی را ندیده‌ام ولی روزی نیست که بگذرد و حال و هوای او را به یاد نیاورم...</font><br><br><font size="1">*می‌دانم که عده‌ای پیش خودشان یا پای کامنت‌ها می‌گویند این‌ها ارزشش را ندارند و با بقیه فرقی نمی‌کنند؛ با این که مباحث زیادی هست ولی ذکر همین نکته بس که این‌ها وقتی هشت سال در قدرت بودند دویدند و کار کردند و چیزی برای خودشان برنداشتند و حالا این جواب زحماتشان است! که اگر دولت ِ هشت ساله‌ی احمدی‌نژاد نبود نه من، نه نسل من و نه بخشی از مردم، هیچ‌وقت معنای دستاوردهای انقلاب را حس نمی‌کردند!</font><br></div> text/html 2018-03-31T10:10:09+01:00 www.sadeghonline.ir صادق من و آدم‌های بی‌منطق! http://www.sadeghonline.ir/post/914 <div align="justify"><font size="2">زندگی به من آموخته با آدمی که منطق ندارد، وارد بحث نشوم! همین‌طور مثل بز اخفش سر بجنبانم و هیچ نگویم! سؤالات آدم بی‌منطق را دو پهلو و فضایی جواب دهم!<br></font><br><font size="2">فقط اگر در جمعی آدم بی‌منطق خودش اصرار به ضایع شدن داشته باشد و بخواهد جمع را با بی‌منطقی ِ خودش همراه کند، آنگاه است که باید با ضربات کاری و اساسی سرجایش نشاند! </font></div> text/html 2018-03-10T09:45:45+01:00 www.sadeghonline.ir صادق خاطره‌ای از دکتر خدادوست http://www.sadeghonline.ir/post/913 <div align="justify"><font size="2">خردادماه چهار سال پیش بود که پیگیری‌ها برای مصاحبه با دکتر خدادوست به نتیجه رسیده بود و طی تماسی از ما خواستند که به بیمارستان خدادوست برویم، راستش این بود که این مصاحبه کمی ناگهانی بود و آن‌طور که باید آماده نبودم.<br><br></font><font size="2">قبلش ازمان خواستند سؤالات سیاسی نپرسیم و البته قرار هم نبود سؤالات سیاسی بپرسیم، شخصاً دوست داشتم سرنخ‌هایی به دانشجویان بدهم که چگونه می‌شود خدادوست شد، خدادوست چکار کرده که به این جا رسیده، البته وقتمان هم خیلی محدود بود و دکتر می خواست چند مریض را هم ویزیت کند.<br><br></font><font size="2">غیر از ما، دو نفر دیگر هم در اتاق بودند و فضا کمی سنگین بود، نتیجه ی این مصاحبه، متن و دو قطعه فیلم بود.<br><br></font><font size="2">دکتر در جایی از من پرسید، وقت با ارزش تر است یا طلا؟ در آن لحظه انتظار سوال پرسیدن نداشتم، از آن لحظاتی بود که چندین ساعت طول می کشد!<br><br></font><font size="2">همان موقع هم حال خوبی نداشت و علاوه بر لرزش دست در تکلم و به کارگیری کلمات مشکلاتی داشت.<br><br></font><font size="2">امروز و با شنیدن درگذشت او، یاد خاطره‌ی مصاحبه و اتفاقات آن روز افتادم!</font><br><br></div><font size="2"> </font> text/html 2018-03-06T15:09:16+01:00 www.sadeghonline.ir صادق ناله‌های دلخراش در دروازه کازرون http://www.sadeghonline.ir/post/912 <div align="justify"><font size="2">از بین گاری‌های میوه‌فروشی که از ساعت ۹ به بعد وسط بازارچه‌ی دروازه کازرون پیدایشان می‌شوند می‌گذشتم که صدای هق هق و ناله‌ی خیلی بدی شنیدم.</font><br><br><font size="2">زنی چادری را دیدم که دو سه تا بچه هم دور و برش بودند، پشت زن به من بود و من فقط صدای ناله می‌شنیدم؛ ناله‌ای که معلوم نبود متعلق به زن است یا از پسربچه‌اش.</font><br><br><font size="2">کمی جلو رفتم، صورت خونین پسر بچه‌ای ده ساله و ناله‌های جگرخراشش! مادر او را در آغوش می فشرد و دستمال‌کاغذی روی صورتش می‌کشید، چند نفری دورشان جمع شده بودند، آن‌ها افغانی بودند! صحنه‌ی رقّت باری بود؛ خیلی وقت بود این چنین منقلب نشده بودم... آخرین بار بیمارستان نمازی بود! وقتی محمدطاها یک ساله بود. آن جا کاری داشتم؛ جلوی رادیولوژی بودم که پسری هم‌سن پسرم و با حال نزار روی تخت برای عکس‌برداری آوردند؛ چند دقیقه‌ای جلوی در بود، پسرک خواب یا کم‌هوش بود و چند لوله بهش متصل بود، چشمانش بسته و لب‌هایش ترک خورده، به تخت بسته شده بود، هی با همان چشمان بسته می‌خواست بلند شود و نمی‌توانست و دوباره می‌افتاد! هنوز صحنه‌ها جلوی چشمانم هست، آن جا شلوغ بود، چند نفری منقلب شده بودند، من اما بیشتر! نتوانستم جلوی خودم را بگیرم...</font><br><br><font size="2">حالا همان حالت تکرار شده بود، ظاهراً پسر افغانی همان جا با صورت زمین خورده بود، پلکش شکافته بوده، دهان و لب‌هایش پر از خون بود و تمام دستمال‌کاغذی‌ها خون‌آلود! صدای ناله‌اش خیلی دلخراش بود؛ یکی می‌گفت ببریدش همین جا درمانگاه و یکی اشاره می‌کرد بنشانندش روی زمین کنار مغازه؛ احساسم این بود مادر غریبگی می‌کند و شاید از ترس یا به خاطر هزینه‌ها نمی‌خواهد برود درمانگاه...</font><br><br><font size="2">راستش یاد پسرم و دخترم افتادم، دوست داشتم زودتر ببینمشان و به آغوششان بکشم، از هر چه بداخلاقی بهشان کرده بودم شرمنده شدم، انگار توی دلم آتش روشن شده بود؛ چند دقیقه نمی‌دانستم چکار می‌کنم، حاضر بودم هر اتفاقی برایم بیفتد ولی گزندی به فرزندانم نرسد، چه قدر که فرزند عزیز است... تا کسی پسر یا دختری نداشته باشد نمی‌تواند حس کند چقدر این احساس دوست داشتن متفاوت است، درست است که گاهی آدم را عصبی&nbsp; و عصبانی می‌کنند، آتش می‌بارانند، خرابکاری می‌کنند ولی این عشق کم شدنی نیست...</font><br><br><font size="2">چند مغازه‌دار به معاینه‌ی پسرک مشغول بودند و من ذهنم در حال پرواز بود، غربت این مادر و چند کودک را می‌دیدم و یاد اسیران شام افتادم... دستمال‌های خونی پسرک را می‌دیدم و یاد کربلا و فجایعش می‌رفتم... در همین چند دقیقه.</font><br><br><font size="2">همین‌طور داشتم راه می‌رفتم، برگشتم و دیدم اثری ازشان نیست، مغازه‌دارها می‌گفتند دندانش نشکسته بود، فقط دهانش را زخم کرده بود...</font><br><br><font size="2">نمی‌دانم شاید این اتفاق تلنگری برای من بود، این‌که قدر وضعیت فعلی را بدانم، فرزندانم را بیشتر دوست بدارم و بیشتر بهشان محبت کنم...</font><br><br></div><font size="2"> </font> text/html 2018-03-06T13:06:00+01:00 www.sadeghonline.ir صادق همچنان احمدی‌نژاد! http://www.sadeghonline.ir/post/911 <div align="justify"><font size="2">دیشب خواب می‌دیدم مرا به جرم حمایت از احمدی‌نژاد دستگیر کرده‌اند، راستش این‌قدر طرفداران او را در سطح کشور یهو گرفته‌اند که همچو منی که هیچ ارتباط تشکیلاتی با این تفکر ندارم هم باید خواب دستگیری‌ام را ببینم!!</font></div><div align="justify"><br><font size="2">ماجرای طرفداری من از احمدی‌نژاد و گفتمان بهار به گواه مطالب وبلاگ، مربوط به خیلی سال پیش است و مخصوصاً در دو سال آخری که فشارها بر او و دولتش از همه طرف زیاد شده بود، کماکان ادامه داشت.</font></div><div align="justify"><br><font size="2">حالا دوستانی توقع برائت من از رئیس‌جمهور سابق را دارند اما زمان به من ثابت کرد که دفاع و حمایتم نه تنها اشتباه نبوده و هیچ‌گاه از مطالب خودم پیشمان نیستم بلکه هنوز هم اعتقاد دارم نزدیک‌ترین تفکر به ارزش‌های انقلاب همان تفکر احمدی‌نژاد است!</font></div><div align="justify"><br><font size="2">وضعیت کشور کاملاً مشخص است، وضعیت اجرای شعارهای انقلاب ۵۷ بعد از چهل سال در سطح کلان و خرد کاملاً ملموس است و از نگاه راست و چپ تنها مقصر این اتفاق احمدی‌نژاد است و بهتر است او خفه شود!</font></div><div align="justify"><br><font size="2">حتماً زمان خیلی چیزها را روشن‌تر می‌کند، همان‌طوری که بعضی اتفاقات دهه‌های گذشته تازه دارد نمایان می‌شود و فقط این روسیاهی است که به زغال&nbsp; می‌ماند!</font></div><div align="justify"><font size="2"></font><br><font size="2">ضمناً طبق اصل ۲۳ قانون اساسی، تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌کس را نمی‌توان به صرف داشتن عقیده‌ای مورد تعرض و موُاخذه قرار دارد!</font></div> text/html 2018-03-04T18:59:21+01:00 www.sadeghonline.ir صادق در ستایش فداکاری http://www.sadeghonline.ir/post/910 <div align="justify"><font size="2">در چند روز گذشته برای بار دوم فیلم‌های «<a href="http://www.telewebion.com/program/46318" target="_blank" title="">بوسیدن روی ماه</a>» و «<a href="http://www.telewebion.com/program/49836" target="_blank" title="">خانه‌ای کنار ابرها</a>» را دیدم؛ هر دو فیلم در مورد فداکاری مادر شهید است. فداکاری که گویا در زندگی ما بسیار کمرنگ شده.</font></div><div align="justify"><font size="2"><br>&nbsp;در فیلم بوسیدن روی ماه دو مادر شهید مفقودالاثر با هم دوستی ِ بلند مدتی دارند و همسایه‌اند و وقتی یکی می‌فهمد، دیگری به خاطر بیماری امیدی به زنده ماندنش نیست، از مسئولان بنیاد شهید خواهش می‌کند پیکر پسرش را که در تفحص پیدا شده، پسر دیگری جا بزنند تا چشم انتظار از دنیا نرود!</font></div><div align="justify"><font size="2"><br>در فیلم خانه‌ای کنار ابرها هم دو شیاد که با مراجعه به خانه‌ی خانواده‌ی رزمندگان از آن‌ها پول برای فرزندانشان در جبهه طلب می‌کنند، در خانه‌ای چون مادر رزمنده می‌گوید پول ندارم و بروم از مغازه‌ی همسرم بگیرم، مجبور می‌شوند چند ساعتی بمانند و همین موقع افرادی از سپاه خبر شهادت آن رزمنده را به این دو می گویند و از آن‌ها می‌خواهند این خبر را به مادرش هم بدهد، مادر به خانه بر می‌گردد و خبر را می‌داند ولی به خاطر این که روحیه‌ی این دو نفر که ادعا کرده بودند راهی جبهه هستند خراب نشود، چیزی به آن دو نمی‌گوید حتی برایشان غذا درست می‌کند و بدرقه گرمی از آن‌ها به عمل می‌آورد.</font></div><div align="justify"><font size="2"><br>هر دو فیلم جزئیات فراوانی دارد و سعی می‌کند ارزش‌های انسانی را به مخاطب منتقل کند، در هر دو فیلم مادر شهید یک زن فوق العاده قوی و اصطلاحاً «تودار» نمایش داده شده که علیرغم تمام فشارها، مانند کوه استوار مانده است. مادرانی که با تمام رنج‌ها و مصیبت‌ها باز هم حاضر به از خودگذشتگی و فداکاری برای دیگران هستند! </font></div> text/html 2018-03-02T05:11:44+01:00 www.sadeghonline.ir صادق چهار سالگی وام نیکو! http://www.sadeghonline.ir/post/909 <div align="justify"><font size="2">شاید وقتی در خرداد ۹۳ <a href="http://vamenikoo.mihanblog.com/post/1" target="_blank" title="">اولین فراخوان عضویت در وام نیکو</a> را می‌نوشتم فکرش را نمی‌کردم بعد از سه سال و با همراهی اعضای همدل و همراه توانسته باشیم ۱۲۶ میلیون تومان وام پرداخت کرده باشیم و در آستانه‌ی ورود به چهارمین سال تأسیس ِ وام نیکو به وام‌های ۳ تا ۹ میلیونی رسیده باشیم!</font></div><div align="justify"><font size="2"><br>حالا این اتفاق افتاده و حتماً تمام اعضای وام نیکو حال خوبی دارند؛ وام نیکو صندوقی جمعی است و اگر در این نقطه ایستاده، بدون شک از همت اعضای آن است، اعضایی که هم خودشان با پایبندی به قوانین؛ باعث ادامه‌ی کار وام نیکو می‌شوند و هم با دعوت از دوستان و آشنایان، در رونق این کار خداپسندانه می‌کوشند.</font></div><div align="justify"><font size="2"><br>امروز و با پایان پرداخت سری سوم وام‌های نیکو، بهانه‌ای فراهم شد تا مثل هر سال، از تمام کسانی که می‌خواهند به عضویت وام نیکو درآیند، دعوت کنم با مراجعه به <a href="http://vamenikoo.ir" target="_blank" title="">تارنمای وام نیکو </a>در جریان نحوه‌ی عضویت قرار گیرند و به ما پیوندند! </font></div> text/html 2018-01-20T19:31:28+01:00 www.sadeghonline.ir صادق تراوشات ِ ذهنی ِ کارگاه ِ نویسندگی! http://www.sadeghonline.ir/post/908 <div align="justify"><font size="2">روز پنج‌شنبه در یک کارگاه ِ نویسندگی شرکت کردم، یکی از تمرین‌های کارگاه این بود که کاغذ و خودکار برداریم و هرچه به ذهنمان می‌رسد بدون توقف بنویسیم؛ متن زیر همین تمرین است. (فقط اسامی تغیر کرده و متن کمی رفو شده.) <br></font></div><div align="justify"><br><br><font size="2">استاد می‌گوید هر چیزی که به ذهنم می‌رسد بنویسم؛ می‌نویسم تا سفیدی از بین برود، استاد می‌گوید این روش را از نقاشی وام گرفته و برای نویسندگی به کار می‌برد، استاد مدام می‌گوید بنویسید و من از ترس اینکه اسمم را ببرد مشغول نوشتن هستم، می‌نویسم و می‌نویسم! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">استاد می‌گوید «مارک کفشتان را بنویسید، هر چیزی را که دوست دارید بنویسید، حتی افکار بی‌خود و چیز.» چیز! عجب واژه‌ای که اگر نبود چه باید می‌گفتیم؟ <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">می‌گویند خانم حسینی در سری قبلی همین تمرین، دلش برای شوهرش تنگ شده! استاد می‌گوید «فحش هم می‌شود نوشت» ولی مگر می‌شود فحش‌های پسرانه را اینجا نوشت؟! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">قلم‌هامان نباید برداشته شود، حالا سکوت سهمگینی فضا را فرا گرفته و همه مشغول نوشتن هستند. به جمله بندی توجه نکنیم؟! من باید توجه کنم! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">استاد می‌گوید «هر چه میاد بنویسید!» هر چه میاد؟! آخر آمدن جایی و مکانی دارد و باید طی مقدماتی صورت بگیرد، استاد! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">صدای خودکار‌ها گوشم را می‌نوازد و من فقط در فکر پرکردن صفحه هستم، استاد دوباره تذکر می‌دهد: «شیر ذهنتان را باز کنید!» <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">بالاخره افراط در نوشتن باعث شد استاد اسم مرا هم بیاورد و بگوید: «کاغذ بدم خدمتتان!» نه! نیازی نیست! استاد می‌گوید «نمی‌خواهد این‌ها را بخوانید!» ولی من جوری نوشتم که با افتخار مطالبم را در جمع بخوانم! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">استاد دوباره افاضه فرمودند: «اگر ذهنتان قفل شده شعر بنویسید!» نیازی به شعر نیست اصلا همین واژه‌ی آمدن را می‌شود تا شب شرح داد و البته در شب هم در موردش داستان‌هایی نوشت! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">وقتی استاد بغل دستت نشسته باشد و هی نگاه کند و نگذارد قلم را از روی کاغذ برداری همین می‌شود دیگر! برای همین بود که هیچ وقت نخواستم ردیف اول کلاس بنشینم؛ فقط یک بار در دبیرستان، اول مهر ردیف اول نشستم و آرزو کردم چتر همراهم می‌آوردم تا از تف‌های آقای عبودی معلم هندسه در امان بمانم! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">استاد تمرکزم را بر هم زد داشتم می‌رفتم به خاطرات گذشته که استاد گفت «اگر از کسی بدتان می‌آید‌‌ همان را بنویسید» ولی یکی دیگر گفت «از‌‌ همان متنهایی می‌شود که باید آتشش زد!» نه! من این متن را آتش نمی‌زنم فقط تا حدودی رعایت کردم که موارد مثبت ۱۸ نداشته باشد! بالاخره پسر است دیگر! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">همه مشغول نوشتن و سوال: «ادامه بدهیم؟!»... «بله متوقف نشوید!»... حالا سخنان کار‌شناسی! اگر مداد داشتید ال و بل می‌شد!... بله استاد هم فرموند «کاغذ کاهی و مداد ذهن را باز می‌کند!» ذهن من که باز هست!! دیگر بیش از این باز شود؟! تا جایی ذهنم را باز کنم که خاور بتواند توی ذهنم سر و ته کند؟! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">تا کی باید شر و ور بنویسم؟ می‌نویسم! اگر من نتوانم بنویسم پس چه کسی می‌خواهد بنویسد؟ راستش این دنیایی که خدا آفریده دنیای ضعیف کش‌هاست! یعنی من که هی می‌نویسم و می‌نویسم با کسی که نمی‌نوسید و نمی‌نویسد چه تفاوتی دارد؟ مگر می‌خواهند بهم جایزه بدهند! نه! فقط خودکار را داغون و کاغذ را سیاه کرده‌ام!! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"></font><br><br><font size="1">*استاد همین جا دستور توقف داد و گفت چه کسی حاضر است متنش را بخواند؟! من داوطلب شدم و متنم را خواندم و خنده می‌شنیدم! </font></div> text/html 2017-12-30T19:49:03+01:00 www.sadeghonline.ir صادق اندر احوالات یک بیانیه! http://www.sadeghonline.ir/post/907 <div align="justify"><font size="2">قبلا هم <a href="http://sadeghonline.ir/post/721" target="_blank" title="">نوشتم</a> که بیانیه نوشتن عمدتاً کار مزخرفی است و ضمناً ساده‌ترین کار ممکن نیز هست! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>ولی خب وقتی پیشنهادی می‌کنی و بهت پیشنهاد می‌کنند که خودت بنویس، آن چیزی را که می‌خواهی می‌نویسی! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>البته بیانیه باید خودش حرفی برای گفتن داشته باشد اما یک چیزهایی را توی <a href="http://nahad.sums.ac.ir/news.aspx?id=5282" target="_blank" title="">این بیانیه</a> می‌خواستم بگویم که شاید شرح و بسطش را بشود اینجا داد! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۱/ انقلاب اسلامی در حقیقت یک انقلاب مردمی است و مردم صاحبان واقعی انقلاب هستند؛ این نکته‌ی مهم را در جای جای بیانیه گنجاندم؛ مردم را به پیروزی رساننده‌ی انقلاب و دفاع مقدس و سایر فتنه‌ها دانستم. <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۲/ ۹ دی هم یک اتفاق مردمی است و دعوای فتنه‌ی ۸۸ دعوای مردم و کانون‌های قدرت و ثروت بود. دلیل همراهی مردم در ۹ دی به زعم من، اتفاقاً نه تنها دفاع از نظام که دفاع از حق و نظر خودشان بود؛ این مورد را با عبارت همراهی مردم با «جبهه‌ی حق» در بیانیه گنجاندم! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۳/ راه مردم را راه صحیح و درست برشمردم و اصالت فتنه‌گری ۸۸ را عدم تمکین از رأی و خواست مردم دانستم! حتی فتنه‌های آینده را به جای فتنه‌ی عدالتخواهان، کسانی معرفی کردم که مردم را ولی نعمت خود نمی‌دانند و آن‌ها را فراموش کرده‌اند.</font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۴/ فتنه‌های چهل ساله‌ی انقلاب اسلامی را فتنه‌هایی دانستم که توسط خواص ایجاد شده‌اند! یعنی مردم بازیچه‌ی جناح‌ها و جریانات سیاسی بوده‌اند و صدماتی خورده‌اند.</font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۵/ در مورد کاسبین و ساکتین فتنه هم چند جمله‌ای در بیانیه هست و عنوان کردم که «اسم فتنه لقلقه زبان چپ و راست شده!» راستش این مورد را بیشتر به خاطر صحبت‌های اخیر محسن هاشمی در بیانیه گنجاندم! در جایی هم ساکتین فتنه را دشمنان ملت قلمداد کردم! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۶/ از مسئولینی که با فتنه همراهی کردند نوشتم و تبریک رئیس مجلس به میرحسین موسوی را با عبارت «با ارسال تبریک و همراهی با سران فتنه، بر هیزم آن افزودند» نکوهیدم! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۷/ عامدانه از واژه‌ی ایران استفاده کردم و آن را پیش از اسلام گذاردم، همچنین در بیانیه از واژه‌ی «نظام» استفاده نکردم! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۸/ در پایان خداوند را پیشتیبان ملت دانستم و راه نجات از وضعیت کنونی و به ثمر رسیدن انقلاب را ظهور امام زمان (عج) عنوان نمودم!<br><br></font></div><font size="2"> </font> text/html 2017-09-14T19:23:39+01:00 www.sadeghonline.ir صادق چهلمین روز ِ گذشته! http://www.sadeghonline.ir/post/906 <div align="justify"><font size="2">اولین باری که فروردین ۸۶ در ِ خانه‌شان، کپسول گاز برای یک اردوی ِ دانشجویی ِ مشهد، از او گرفتم؛ هیچ وقت فکر نمی‌کردم پدرزنم بشود! همان طوری که وقتی زمستان سال گذشته در بیمارستان بستری شد فکرش را نمی‌کردم این بیماری به مرگ ختم شود.</font></div><div align="justify"><font size="2"><br></font></div><div align="justify"><font size="2">کسی که هیچ گاه سابقه بیماری نداشت و به ندرت به پزشک مراجعه می‌کرد، اهل ورزش و کوهنوردی بود، سه وعده نمازش را در مسجد می‌خواند، در تمام راهپیمایی‌ها و نمازهای جمعه حضور می‌یافت، دهه محرم را در آشپزخانه هیئت خدمت می‌کرد و جزو خادمین غبارروبی و شمارش پول شاهچراغ (ع) بود و امروز مراسم چهلمش برگزار شد!</font></div><div align="justify"><font size="2"><br></font></div><div align="justify"><font size="2">وقتی مریض شده بود همه گمان می‌کردند یک بیماری معمولی ست که نهایتاً با دارو درمان می‌شود و زندگی به مسیر سابق بازمی‌گردد ولی تقدیر این نبود؛ ریشه‌های سرطانی که از چهار سال پیش، بدون هیچ علامت مشخصی، در حفره‌ی شکمی گسترش یافته بود، حالا مجرای صفراوی را مسدود کرده و باعث زردی شده بود.</font></div><div align="justify"><br></div><div align="justify"><font size="2">عمل جراحی ناموفق بود و جراحان به خاطر گسترش سرطان، کاری از پیش نبردند و فرصت سه تا شش ماهه را هم برای عمرش تخمین زدند! بعد از عمل، با این که در بی خبری مطلق نسبت به بیماری‌اش گذشت، آن پدر سابق نشد؛ هر روز بدتر و بدتر تا دو روز آخر که فقط قلبش می‌تپید.</font></div><div align="justify"><font size="2"></font><br><font size="2">بعضی اتفاق‌ها فقط یک بار رخ می‌دهند، مثل همین که آدم پدرخانمش را از دست بدهد! روزهایی که از اسفند ۹۵ گذشت، روزهای پرفراز و نشیبی بود، اتفاقی ناگهانی که حالا مثل چشم برهم‌زدنی گذشته است!</font><br><br></div><font size="2"> </font> text/html 2017-09-11T02:04:51+01:00 www.sadeghonline.ir صادق سی سالگی http://www.sadeghonline.ir/post/905 <div align="justify"><font size="2">راه زیادی آمدم! البته راهی نیامدم، این قانون دنیا است که مرا به آن جا آورده! زمان</font><font size="2"><font size="2"> چیز </font> بسیار عجیبی است!</font></div><div align="justify"><br><font size="2">حالا چند روز بعد از سی سالگی فرصت نشستن و نوشتن پیش آمده و هر چه فکر می‌کنم می‌بینم در سی سالگی حجم کارهای مانده بسیار زیاد است! شاید خیلی از ایده‌ها هیچ وقت فرصت اجرایی شدن نداشتند، برنامه‌هایی که به راحتی لغو می‌شوند!</font></div><div align="justify"><br><font size="2">با این که قاعدتاً باید احساس بزرگ بودن داشته باشم ولی کماکان تمام تلاشم را می‌کنم که کودک درونم را زنده، سالم و سرحال نگهدارم! با این که شیطنت‌هایش زیاد شده!</font></div><div align="justify"><br><font size="2">سی سالگی شاید بهانه‌ای بود که توی آینه خودم را نگاه کنم و به خودم نهیب بزنم که دارم پیر می‌شوم! پیر شدنی که همیشه ازش فراری بودم!</font></div><div align="justify"><font size="2"></font><br><font size="2">سلام سی سالگی! </font></div> text/html 2017-08-06T08:41:02+01:00 www.sadeghonline.ir صادق قضاوت ناعادلانه، فاقد ارزش است! http://www.sadeghonline.ir/post/904 <div align="justify"><font size="2">فرقی نمی‌کند این گزاره، مخاطب خاص داشته باشد یا عام، حتی تفاوتی ندارد قضاوت اشتباه از طرف قاضی‌القضات باشد یا از طرف من و پسر من! یا فرقی نمی‌کند این قضاوت بر اساس اطلاعات ناکافی باشد یا بر اساس پیش‌فرض‌های موهومی!</font><br><br><font size="2">در هر صورت این جمله یک گزاره منطقی و عقلانی است! وقتی قضاوتی ناعادلانه و تبعاً فاقد ارزش باشد، پس بی‌اعتبار است و نمی‌توان زمان و هزینه‌ای بابتش صرف کرد.</font><br><br><font size="2">البته اگر این قضاوت اشتباه ناشی از اطلاعات غلط بوده باشد، شاید بتوان با دادن اطلاعات صحیح از منابع موثق و با دلایل روشن، قضاوت را به سمت عدالت پیش برد اما امان از هنگامی که این قضاوت ناشی از پیش‌فرض‌های موهومی یا پیش زمینه‌های ذهنی مغرضانه باشد! حتی دادن اطلاعات در این مورد باعث محکومیت‌های متوالی ناعادلانه خواهد شد! </font></div> text/html 2017-04-22T18:48:46+01:00 www.sadeghonline.ir صادق هات‌داگ با نان اضافه! http://www.sadeghonline.ir/post/903 <div align="justify"><font size="2">بهانه‌ی نوشتن این خاطره، <a href="http://www.sadeghonline.ir/post/877#commentlist" target="_blank" title="">نظر دوست عزیزم</a> در آخرین مطلب مربوط به شهید شاهچراغی بود؛ شاید در این ۹ سال و در این <a href="http://www.sadeghonline.ir/post/category/7" target="_blank" title="">۳۹ مطلب</a>، بخش زیادی از خاطرات و چیزهایی که یادم بوده را از شهید شاهچراغی نوشتم.</font><br></div><div align="justify"><font size="2"><br>اما خاطراتی هم هست که نه فقط جنبه‌ی ملکوتی ندارد، بلکه جنبه‌ی زمینی هم دارد و شاید نشان دهد شهید شدن به غیرعادی بودن، عجیب بودن و جدا بودن از جمع، نیست!<br><br>&nbsp;در زمان شهادت، خانه‌ی شهید به خاطر نزدیکی به دانشگاه، شهرک گلستان بود؛ اما مسئولیت محمد، مسئول فرهنگی حوزه بود و باید در بعضی جلساتی که در ناحیه برگزار می‌شد، شرکت می‌کرد. به خاطر مسافت زیاد و وقتی که این رفت‌وآمد از او می‌گرفت، به بهانه‌های مختلف از آمدن، سر باز می‌زد.<br><br>اما محمد برای شرکت در یکی از جلسات نسبتاً مهم، شرطی عجیب گذاشت: خرید هات‌داگ با نان اضافه!!!<br><br>راستش تا آن موقع هنوز هات‌داگ نخورده بودم و مفهوم نان اضافه را دقیقاً متوجه نمی‌شدم! اول خیابان خیام یک مغازه‌ی فست فودی بود و هست که معمولاً به خاطر نزدیکی به ناحیه و حوزه، خرید بعضی ناهارها را از آن جا انجام می‌دادیم؛ قرارمان همان‌جا بود بعد از نماز.<br><br>هات‌داگ با نان اضافه را سفارش دادم و نشستیم تا آماده شود؛ در مورد جلسه و اتفاقات مختلف حرف زدیم تا سفارش را آوردند! حالا و بعد از آشنایی نسبی با هات‌داگ ، وقتی فکرش را می‌کنم اصلاً نمی‌فهمم چگونه هات‌داگ با نان اضافه را خورد؟! «آخه مگه داریم؟! مگه می شه؟!»<br><br>همین ماه گذشته بود که با بعضی دوستان، بعد از خوردن یک هات‌داگ بدون نان اضافه، از خوردن چند وعده‌ی غذایی محروم شدیم!<br><br></font></div><font size="2"> </font> text/html 2017-04-21T12:44:39+01:00 www.sadeghonline.ir صادق اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی! http://www.sadeghonline.ir/post/902 <div align="justify"><font size="2">تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..</font><br><font size="2">اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!</font><br><font size="2">&nbsp;</font><br><font size="2">آه از نفس پاک تو و صبح نشابور</font><br><font size="2">از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..</font><br><font size="2">&nbsp;</font><br><font size="2">پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار</font><br><font size="2">فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!</font><br><font size="2">&nbsp;</font><br><font size="2">ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!</font><br><font size="2">هشدار! که آرامش ما را نخراشی..</font><br><font size="2">&nbsp;</font><br><font size="2">هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!</font><br><font size="2">اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی.. </font><br></div> text/html 2017-04-08T12:16:24+01:00 www.sadeghonline.ir صادق رفیق روزهای خوب، رفیق خوب روزها http://www.sadeghonline.ir/post/901 <div align="justify"><font size="2">روزی که به دنیا آمد پدرم برایم یک منچ خرید! هنوز صحنه‌اش در خاطرم هست که منچ را از توی خورجین موتور درآورد و به هم داد و گفت این را نی‌نی آورده!<br><br></font><font size="2">از همان اولش پیشانی‌اش پر از مو بود، مادرم که نگرانی‌ام را می‌دید، می‌گفت این‌ها می‌ریزد!<br><br></font><font size="2">کم‌کم راه افتاد و زبان درآورد و هم‌بازی شدیم! چقدر همدیگر را کتک می‌زدیم! چقدر داد مامان را درمی‌آوردیم! چقدر اذیتش می‌کردم و بهش زور می‌گفتم! بازی بازی بزرگ شدیم و تأهل‌ها</font><font size="2"> شروع جدا شدن‌ها بود!<br><br></font><font size="2">حالا که فاصله‌ی جغرافیایی‌مان زیاد شده، باید چیزی می‌نوشتم، باید نبودنش را جایی داد می‌زدم!<br><br></font><font size="2">با درخواست حلالیت و آرزوی موفقیت...</font></div>